تبليغاتX
آنچه از دل برآید
من خودمم نه خاطره ....
سلام چطورین ؟

به جان خودم این دفعه اگه بگم کجا بودم و چرا اینقدر دیر نوشتم مطمئنم که دیگه زنده نخواهم بود چون خیلی باحاله !!!...!!!

البته ناگفته نماند که خیلی دلم میخواست بیام و بنویسم دلم واسه همه چیز این دنیای مجازی پر میزد اما خودمم نمیدونم چرا دست و دلم نیومد و هر وقت خواستم کانکت بشم یه نیرویی از درون جلومو گرفت خیلی خسته و دلسرد شدم از همه چیز ...

یه جورایی فکر میکنم افسردگی گرفتم ! تنها کسانی که تو این مدت تقریبا یکماه دیدم و ازشون خبر دارم به جز همسرم و خانوادم تو کل دوستان واقعی و مجازی فقط فرشید رو کوتاه دیدمش که اومده بود مشهد و همینطور بهناز و شبنم و لا غیر نقطه ته خط .

سر کار هم رفتم بالاخره اونم عجب کاری چون این طور بوش میاد تا آخر همین ماه بیشتر ادامه نداره که جریانشو میگم :

اول بذارید از اولش بگم نه اول بذارین دومی رو بگم در جواب کامنتهایی که واسم گذاشته بودین ( اه  تف تف دیگه از بس چندش آور شدم خودمم از قلم خودم حالم گرفته میشه . شما رو به خدا نوشته های یکسال قبل من رو بخونید که همه حتی مامان پروینم اعتراف میکردن نوشته هام دوست داشتنیه خودمم خیلی دوسشون داشتم اما الان وقتی خودم بدم میاد انتظاری ندارم کسی راغب به خوندن باشه )

ها ننه جونم بگه که خدایی زیادی شرمنده شدم . بهناز که حالا بیشتر از قبل دوسش دارم . پرنسی عزیزم و داداشی هام و نی نی ها و آبجی ها .. یه کامنت داشتم که بدون اسم و خصوصی بود خیلی دوست دارم بدونم از طرف کیه اگه الان تو وضعیت 6-7 ماه قبل بودم از طرز نوشتن سه سوته میفهمیدم اما به جان دختر همساده دیگه حوصله کاراگاه بازی هم ندارم پس عین بچه آدمیزات خودت بیا خودتو لو بده (فقط میدونم دخمله ) و دیبای عزیز که شرمنده کردن و بعد این مدت سری به من زدن ( دیبا خانم اسم عیال رو همون اوایل گفتم "مژگان")و واقعا ممنونم که دوستان به این خوبی دارم

حالا دوم اولی رو بگم که تقریبا از اول این ماه رفتم سر کار گفته بودم که سر سه راهی گیر کردم

اولی یک کارخانه معتبر بود که کارش کارگری بود اما حقوق و مزایا و قانون کار مناسبی داشت ولی خب خر شدم نرفتم و از دستش دادم

دومی اتحادیه یکی از اصناف بود بعنوان حسابدار که خودم شدیدا مایل بودم و اونا هم چراغ سبز نشون داده بودن اما لحظه آخر نمیدونم چی شد که نشد و لابد قسمت نبوده

سومی هم که الان رفتم یک روز در خانه نشسته بود و فیلم کشتار با اره برقی رو نگاه میکردم که داداش گندهه زنگ زد گفت برو گشمو نمایندگی (LG ) فلان آدرس آگهی زده حسابدار میخواد منم رفتم و فرم پر کردم زیاد امیدوار نبودم چون هزار جای دیگه هم فرم پر کرده بودم و هرچند حسابدار اصلی اونجا یه خانم با شخصیتی هستندی که قبلا دوست دختر آقای حاجی (طلافروشی) بود و اون نمیدونست که من همه زیر و بم گذشته اونو میدونم خواستم شناسیت بدم گفتم شاید خاطره بد داشته باشه بزنه منو له کنه از اونجا رفتم پیش حامد پسر خاله و جریان رو گفتم بعد تازه فهمیدم همون خانوم با شخصیته کسی هستش که قراره کار منو ردیف کنه چون داداشش دوست صمیمی حامد بود و اینطوری شد که قبول شدم و گفتن که میتونم براشون کار کنم البته الان که فکرشو میکنم میبینم اون خانم یحتمل خاطرات بد از حاجی داشته و تو فرمی که پر کردم و محل کار قبلی رو نوشتم فهمیده و با یک تیر دو نشون زده هم معرفت گذاشته واسه دوست داداشش هم دهن مهن منو گ.. نه ! چیز . امممم آها تعمیر اساسی نموده !

اولش خوشحال شدم که بالاخره یک جای پدرمادر دار میرفتم سر کار  چون کلیه کالاهای با مارک LG . DAEWOO . SNOWA با مرکزیت همین نمایندگی تو مشهد در انحصار یک شخص هستش و کلی دم و دستگاه و کلاس و اوووووووووووووووووووو اما روزی که رفتم واسه شروع فهمیدم کار من چیز دیگه ای هستش

بهم یک آدرس دادن وسط کوه و کمر گفتن برو اونجا یک انبار هست اینم کامپیوتر بزن زیر بغلت برو کارتو شروع کن ! من یکی دیگه اشهد گفتم قصد خودکشی داشتم بدجور ضدحال بود فکر میکردم از این به بعد دیگه بهنازی بخواد بهم زنگ بزنه اول خانوم منشی بر میداره میگه من تو جلسه هستم بعد 20 بار که زنگ زد جوابشو میدم نگو حالا باید روزی 60 کیلومتر راه برم !! بازم دلم خوش بود حداقلش اینه که پدر و مادر داره کار کاره چه دم در خونه چه وسط ناکجا آباد که هر شب وقتی دارم میام خونه یه گله سگ دنبالم میکنه و عملیات تعقیب و گریز داریم تا برسم به جاده . کی شهید بشم خدا میدونه ...

وقتی رسیدم به حوالی آدرس مورد نظر اول فکر کردم در شبکه موجود نمیباشد اما بعد چند ساعت تلاش یافتم و دیدم اینکه اصلا اسمش یه چیز دیگه اس رفتم تو دیدم قضیه کلا فرق میکنه تازه فهمیدم اینجا یک انبار خصوصی هستش که این نمایندگی و چند تا نمایندگی لوازم خانگی دیگه کالاهاشون رو اونجا نگهداری میکنن و هر ماه یک پولی بعنوان حق انبارداری به این آقا میدن . سوال کردم و معلوم شد چون 80 درصد کالاهای انبار متعلق به ال جی و دوو و اسنوا هستش آقای صاحب انبار یک نیرو درخواست کرده و نمایندگی هم من رو براشون فرستاده و قبول کرده که تمام حقوق و مزایای منو هم پرداخت کنه اما هفته قبل با تمام سختی هایی که این کار برام داره و من تحمل کردم چون مجبورم تازه فهمیدم که جفت شش آوردم  بحث حقوق و اینا شد صاحب انبار گفت برو نمایندگی صحبت کن و قرارداد ببند منم رفتم نمایندگی گفتن ئه با ما نیست که برو از انبار بگیر !!

حالا من این وسط گیر کردم نمایندگی میگه انبار و انبار هم میگه نمایندگی !!! و هیچ کدوم هم حاضر نیستن از خر شیطون بیان پایین و منه بچه سر راهی رو قبول کنن واسه همین اگه تا آخر ماه توافقی حاصل نشد فکر کنم باید با همون سگهای ولگرد یه کلاس NA راه بندازم شبها دور هم بشینیم آتیش روشن کنیم و به بدبختی هامون های های گریه و زاری جانسوز از اعماق ته دل کنیم .

دیگه بغض داره خفم میکنه . برای بدیختی های من دعا کنید قبلا خیلی شنیده بودم که یک نفر چطور از عرش به فرش کشیده میشه و هی میگفتن فلانی رو میبینی ؟ خدا که بخواد یکی رو بزنه زمین واسش کاری نداره اما اصلا فکر نمیکردم این قضیه واسه خودمم اتفاق بیفته هر چند هنوز به اون شدت نخوردم زمین اما صدای ترکیدنم بعید نیست همین روزها همه جا بپیچه و تمام دنیا رو گه برداره کم کم باید به فکر باشم یک شماره حساب باز کنم جشن عاظفه ها بگیرم برا خودم و فطریه جمع کنم . نمیدونم چه غلطی به درگاه خدا مرتکب شدم من که چپ میرم میگم خدا و راست میرم میگم خدا اینه وضعیتم حالا اگه لامذهب  بودم چی میشد خدا میدونه !

دیگه از همه چیز بدم میاد وضعیت روحی و روانی مناسبی به هیچ وجه ندارم  و دلم میخواد خودمو خفه کنم بدجور خودمو باختم و یه کم اعتماد به نفس نیاز دارم بهناز منو دید دلم میخواد بگه که چقدر ژولیده و کثیف و به هم ریخته بودم . وقتی رسیدم سر قرار تازه یادم اومد یه ذره هم سعی نکردم خودمو جمع و جور کنم برم پیشش تو ذوق خاله نخوره و دوستاش هم که بودن آبروش حفظ بشه اما .... ببخشید خاله شرمنده

باز با این احوالات هنوزم تنها چیزی که بهش امید دارم خداس و میدونم داره باهام شوخی میکنه  منم که با جنبه ...!

راستی اینم بگم یادگاری از من داشته باشید فرزندانم بخندین حال و هوا عوض شه :

یک چیز دیگه هم اینکه این یکماه سرم بهش بند بود  سریال prison break یا همون فرار از زندان بود که نشستم تا تهش دیدم و خدایی مو لا درزش نمیره هر کی ندیده حتما این عمل خدا پسندانه رو انجام بده که نصف عمرش بر فناس و دینش کامل نیست یک خاطره هم بگم واسه اونایی که این سریال رو دیدن

جدا از شخصیت های اصلی فیلم که تو این 80 قسمت همه رو مجذوب خودش میکنه مثل مایکل و سوکره و اون دختر چشم آبیه این شخصیت " تئودور بگول " (bagwell) بدجور منو گرفت آخر شخصیت بود ناکس اصل آدمهای بیخود که به همه تجاوز و خیانت میکنن . رسیدم به اون قسمت از سریال که تو زندان سونا در پاناما بودن و همه قسمتهای مربوط به سونا رو تو یک شب دیدم بعد وقتی خوابیدم خواب دیدم منو دستگیر کردن و فرستادن به زندان سونا تو خواب اعصابم بدجور به هم ریخته بود رفتم  آب بخورم بگول اومد جیب خودشو در آورد گفت بیا پسر بگیر تا ازت محافظت کنم منم یه کف گرگی نثارش کردم و رفتم تو سلول خودم این نامرد اومد میخواست بهم تجاوز کنه ! با چاقو زدمش اونم طبق سنت زندان رفت یک پای مرغ کوفید به زمین گفت باید با هم مبارزه کنیم منم تو عالم خواب جو گیر شده بودم اونقدر می ترسیدم !! میگفتم دیدی چی شد ؟ کار درست حسابی گیرمون نیومد آخرشم باید تو زندان بمیریم  بعد یهو دیدم سارا با هلیکوپتر اومد نجاتم داد و بقیه جریانات که زیاد یادم نیست تا اینکه از خواب بیدار شدم خدایی آخر خواب بود خودم کلی حال کردم اون شب تقریبا یک DVD  کامل 8 گیگ خواب هیجانی دیدم واسه هر کی تعریف میکنم دو ساعت خنده ردیفه ...


سعی میکنم زود به زود بیام و بهتون سر بزنم . اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم فعلا همینا رو بخونید یه کم دلتون کباب بشه بیشتر بگم میسوزه  ....


شاد باشیییییییییید  دوستون دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:52  توسط علیرضا | 
سلام سلام سلام

بابا خودمم میدونم چقدر بی مصرف شدم

اونقدر تو این مدت اتفاق افتاده برام که دیگه قاطی کردم البته اتفاق بد نبودا یه سری بد بود یه سری خوب اما کلی شلوغ پلوغ بود

الانم که دارم مینویسم سر یک سه راهی خیلی خفن تو زندگی گیر کردم که قرار شده تا لحظاتی دیگر خدا یاری کنه  خودکشی کنم  هییییییییییییییی

آخه اینم شانسه من دارم ؟

شش ماه بیکار و الاف بودم هیشکی نگفت خرت به چند من حالا یوهو از همه جا تماس میگیرن آقا بیا مصاحبه یا سرکار !!!

موندم حالا کدوم یکی رو انتخاب کنم !

خدا بخواد عصری میام و حتما توضیح میدم


لطفا نوشته هامو تو ادامه مطلب بخونید

سپاس ....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:3  توسط علیرضا | 
سلام

امشب حالم اصلا خوب نیست . بدجور به هم ریخته ام بازم همون مطلب همیشگی و کلیشه ای بازم امروز رفتم توی شهر و خاطرات گروه گاد فادر برام زنده شد .

امروز با دوستم مهدی رفتیم به محل کار قبلی ( اسپرت فروشی ) که روزگاری سه نفری همراه سعید اونجا همکار بودیم . قدم به قدم پیاده رو ها و کوچه هاش برامون خاطره هایی بود که یاد آوری اون دیوونه ام کرد .

روزگار خوبی که تلخ و شیرین های بی نهایت داشت که حتی همه تلخی هاش از عسل شیرین تر بود چه رسد به شیرینی هاش

از همه بدتر وقتی خاطراتم رو دست اشخاص دیگه ای دیدم که اونها رو با پول خریده بودن دلم میخواست خودمو خفه کنم

مغازه هایی که خرابه بود و تحویل گرفتیم . سه نفری از جون و دل مایه گذاشتیم و اونها رو به اوج رسوندیم اما حالا فقط ....


دلم میخواست بنویسم اما میدونم این مطالب دیگه تکراری شده همین چند خط رو نوشتم فقط برای خالی کردن خودم و دور انداختن این بغض


شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:56  توسط علیرضا | 
سلام

قبل از هر چیز باید یک تشکر خیلی خیلی فراوان داشته باشم از برادر و دوست نازنینم مجتبی و همین طور پرنسس گرامی . حرفهای من در مورد سیاست به مذاق هیچ کس خوش نیومد که این دو عزیز هم مستثنی نبودند اما در نهایت احترام و بزرگواری با هم بحث کردیم . حالا بحث من و مجتبی در طاهر تند بود اما شاید این تندی سخن باعث وابستگی حتی بیشتر ما به هم میشه چون به اخلاق هم آشنایی کامل داریم

این دو عزیز ثابت کردند که آزادی یعنی چی ! یعنی اینکه هر شخص هر حرفی دلش خواست رو آزادانه بیان کنه و مورد بحث قرار بده اما یه سری از دوستانم که بهتر شناختمشون هم اثبات کردند که از ازادی فقط بی بند و باری رو خواهان هستن و بس البته جز یک سری دوستانم مثل دلیله . مهسا و چند نفر دیگه که در مورد حرفهای من نظری ندادن چون یار همیشگی من هستند و من رو به خاطر عقاید سیاسی و اجتماعی قبول نکردن بلکه دوستی براشون مهمه .

این بین از این ایمی بی حیا ی  بیشور  اخمق  بدجور دلم گرفته که هیچ ربطی به این موضوع نداره ها ولی کلا واسه خاطر یه چیز دیگه دلخورم اینجا نوشتم چون تحریمش کردم دلم نمیخواد بهش زنگ یا مسیج بزنم

از حالا سیاست تمام و بریم سر روزمرگی های بامرامنامه ....

*******************************************

*******************************************

چند روز قبل یعنی بیست و ششم تیر  9 ماه از جدایی من و "ف " گذشت . تو این مدت بارها و بارها بدجور به یادش بودم نه اینکه بخوام دوباره ارتباط برقرار کنم چون اولین و مهم ترین شرط جدایی برای ما توبه بود

حتما تعجب کردین اما باید بگم هر دوی ما دارای اعتقادات دینی سفت و سختی بودیم و با وجود عاشق و معشوق بودن و لذت بردن از عشق همیشه یک عذاب وجدان داشتیم و اونم این رابطه غیر شرعی بود . چون از نظر شرع رابطه دختر و پسر نامحرم قبل از ازدواج در صورت توافق خانواده های طرفین هیچ مشکلی نداره اما این در مورد ما صدق نمی کرد شاید بشه این رو به عنوان یکی از دلایل بیشمار جدایی یعنی سرشکستگی و عذاب وجدان در مقابل معبود نام برد ...

تا اینجا رو داشته باشید

من معمولا هر یکی دو ماه یک CD از فایل های مهم کامپیوترم مثل عکس و فیلم های شخصی . آهنگ و این طور چیزا به عنوان پشتیبان تهیه میکنم و CD قبلی رو نابود میکنم امروز به دنبال یک نرم افزار قوی برای تبدیل VCD به 3GP بودم که اتفاقی به یک BACK UP قدیمی برخوردم مربوط به چند ماه قبل از جدایی . زمانی که قرار شد بدون دیدار و پشت تلفن خداحافظی کنیم اما نشد . تو اون CD آخرین حرفهای "ف" رو که در قالب یک نامه اینترنتی با عنوان "حرف آخر" دریافت کرده بودم رو داشتم و شروع کردم به خوندن ....

برای چند لحظه تمام خاطرات اون سه سال برام تداعی شد و بدجور دلتنگ شدم تصمیم گرفتم متن این نامه رو بذارم مثل این سازمان های اطلاعاتی که بعد چند سال نامه های محرمانه رو که تاریخ مصرفشون تمام شده  منتشر میکنن

مطمئنم خوندنش برای شما هم خالی از لطف نیست . دل نوشته های یک دختر پاک و معصوم از یک عشق پاک و دوست داشتنی درست مثل خودش که حالا نمیدونم کجاست و چیکار میکنه ؟ به یاد منم هست ؟ زندگی بدون من رو باور کرده ؟ مثل من ازدواج کرده ؟ مثل من روش جایگزینی رو انتخاب نکرده ؟

قبلش باید این نکته رو یاد آور بشم که این نوشته رو بدون هیچ دخل و تصرفی در متن اینجا میذارم و فقط برخی علط املایی ها رو ویرایش کردم

حرف آخر :

سلام خوبی عزیز دلم می دونم از دستم ناراحتی شرمنده اما دلم می خواد بدونی هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که ناراحتت کنم حتی ناراحتیت رو ببینم دلم می خواد حالا که شوخی شوخی دارم میرم یه چیزایی رو بگم :
اول اینکه اگه خیلی کم یا بهتر بگم فقط برای یک بار بهت گفتم دوستت دارم برای اینکه دلم نمی خواست چون نمی دونستم اخر کار ما چی می شه تو رو بخودم وابسته کنم شاید هم خودم رو به تو وابسته کنم باور کن من حرف های عاشقونه ی زیادی بلدم بقدری که اونی رو که حتی دل نداره می تونم عاشق خودم کنم
چه برسه به تو که دلی به پاکی اب داری اما تمام این مدت جلوی خودم رو گرفتم چون می دونم کلام زیبا معجزه می کنه اما حالا که خوب فکر می کنم دلم برات می سوزه به خاطر رفتاری که من با تو داشتم و گاهی حرفهای سردی که به تو می زدم واقعا برای خودم متاسفم
من یه دوستی داشتم که همیشه به من می گفت ف**** خوش به حالا شوهر اینده ی تو با این اخلاق وگفتاری که داری حتما بهترین زن دنیا براش می شی اما حالا دوستم نیست تا ببینه اونی رو که دوست دارم چه جوری دارم عذاب می دم اینها رو می گم تا بدونی خودم هم می دونم در حق تو هم کوتاهی کردم هم بد الهی که من رو ببخشی
خلاصه بد از اینکه با تو تلفنی حرف زدم که بازم بخاطر زحمتی که بهت دادم شرمنده رفتم نماز خوندم بعدش هم زیارت عاشورا خوندم تا خدا یاریم کنه حالا دیگه بتونم حرف های نگفتم رو بگم

علیرضای مهربونم باید خودت رو اماده کنی چون باینکه خیلی برات نوشتم اما نصف اون حرفهای که قرار برات بنویسم نیست امیدوارم که از خوندن خسته نشده باشی راستی کی خسته اس دشمن
من شب اول رجب رو با خانوادهم رفتم دانشگاه تهران و احیا گرفتم برات اون شب خیلی دعا کردم برای خوشبختیت عاقبت بخیریت برای اینکه ایمانت رو به ترقی باشه برای اینکه همسری که واقعا لایقته نصیبت بشه کسی که واقعا دوستت داشته باشه وخوشبختت کنه درکت کنه ومثل من عذابت نده برای کارت هم دعا کردم برای آیندت خلاصه که اون شب حال عجیبی داشتم تازه فرداش هم روزه گرفتم وبرات باز هم دعا کردم هنوز مونده من الان خیلی وقته که موقع خواب برات ایت الکرسی می خونم تا خدا مواظبت باشه تا قضا قدر بد ازت دفع بشه وحتی بعد از نماز مغرب وعشا دو رکت نماز به نیت خودم وخودت می خوندم حتی اون روزی که فهمیدم تصادف کردی کلی نذر ونیاز کردم تا زودتر خوب بشی  حتی من برای سلامتی خانوادت مخصوصا مادرت دعا می کنم وبرای شادی روح پدرت مطمئن باش حالا هم که دارم می رم دعای خیر من بدرقه ی راهت خواهد بود اگه اینهارو گفتم نه اینکه منت باشه نه به خدا نه فقط برای اینکه بدونی واقعا دوست دارم وبرات نگران هستم امیدوارم همیشه خوش باشی گلکم گل خوشبوی بهارم

باورم نمی شه دارم نامه ی خدا حافظی می نویسم باور کن که درونا دارم می شکنم دارم اب می شم اشکم سرازیره اما چه کنم که چاره ندارم
راستش دلم می خواد بدونی که اگه یه وقتی بهت گفتم این رو نگو یا این کار رو نکن یا این کار رو بکنی فقط بخاطر خودت بوده بس اینکه بدونی راهی که می ری رو به خطاست اینکه عاقبت گناه است وشیطون کمین کرده نه این که من اصلا گناه نکردم یا نمی کنم اما سعی کردم نکنم یا کمتر بکنم خلاصه امیدوارم یه روز بفهمی چون دوستت داشتم این طوری بهت می گفتم چون خیر وصلاح تو رو می خواستم وقصد دخالت در کار های تو رو نداشتم وندارم باور کن رفتنم هم برای این مسائل نیست برای همونی که تو گفتی خانوادم_ ایندم _ایندت _دینم_اعتقادام هست وبس

سرت رو درد اوردم اما باید می گفتم فرهاد کوه کن من الهی من فدات
فکر کنم دیگه حرفی برای گفتن باقی نمونده باشه البته من رو ول کنی تا فردا برات حرف می زنم راستی بعد ازاین توصیه های که می خواب بکنم اگه یادم نرفت چند تا شعر برات می نویسم
وای علیرضا دستم داره میشکنه خوب بی انصاف بقیه اش رو تو بنویس
نصایح من ر ومی تونی گوش ندی اما اگه گوش ندی می کشمت
اینکه زیاد گیلاس نخور بعد نرو جلوی کولر که دلت سرما بخوره
اینکه موقع اصلاح صورتت مواظب باش که لبت رو نبری که 45 دقیقه خون بیاد بعد رنگ به صورتت نمونه
موقعه ای که ناراحت یا عصبانی هستی اونم از دست دختری به خوبی من تو خیابون نیا که بزنی خودت رو لته پاره کنی

خودت رو خیلی در گیر نت نکن
زیاد پای کامپیوتر نیا چون چشمات وعصابت رو ضعیف می کنه
خلاصه زیاد به این دنیا وآدماش اعتمادنکن
تواونقدر پاک ومهربون وساده هستی که زود دلت شکسته می شه
تومثل دریا هستی پس هیچ وقت دل به یه برکه ی کوچیک نبند
من تمام حرفای تو رو تابه امروز شاید بیشتر از ده بار خوندم حتی به حرفهای که تلفنی بینمون ردو بدل می شه اگه بخوای می تونم تماما بگم چی وکی بهم گفتی این هارو گفتم بدونی برام مهمی وحرفات برام عزیزه

هی می خوام قطع کنم ولی وقتی یادم میاد که اخرین نوشته ا م دلم نمیاد نمی دونم تو جوابم رو می دی یا نه نمی دونم ما باهم باز تلفنی حرف میزنم یا نه اما اگه به منه از من بعید نیست چون دلم خیلی زود برات برای نوشته هات برای صدات وخنده هات تنگ می شه علی رضا بقیه حرفهام رو تو پی ام بعدی بخون

اخه می دونی اونجا همه ی حرفام جا نشد این بد بختم برای خودش ظرفیتی داره دیگه
این شعر برای خودمه اما خیلی قبل گفتم به خاطر همین رنگ وبوی شعر رو درست حسابی نداره اما من خیلی دوستش دارم


رفتی وگفتی تا چشمات بر هم بزاری بر می گردم

هزار بار به امید دیدنت چشمام و بستم وگشودم

هربار می گفتم این برای اولین باره که اونارو بستم

اینبار که چشمام وباز کنم تو رو پیش روم می بینم

اما این بارم مثل قدیما نشونی ازت ندیدم

حتی یک بارم برای دلخوشیم به آرزوم نرسیدم

بی انصاف نمیگی منم تو سینه یه قلبی داشته باشم

نازنین این و بدون که هنوزم چشم برات نشستم

شعر بعدی هم مال تو تک سوار قلبم :

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا


حافظا
ديدي كه كنعان دلم بي ماه شد
عاقبت با اشك غم كوه اميدم كاه شد
گفته بودي يوسف گمگشته باز آيد ولي
يوسف من تا قيامت همنشين چاه شد

دلم می خواد بدونی که هیچ پسری تا به امروز اجازه نداشته تا به این حد به من و قلب من نزدیک بشه دلم می خواد بدونی که چقدر برام عزیزهستی وچقدر دوستت دارم امیدوارم بعد رفتنم نگی این دختر قلب نداشت احساس وعاطفه نداشت من رو سر کار گذاشت ویا به بازی گرفت
دیگه نمی تونم بنویسم اخه دارم پس می افتم خداحافظ ونگهدارت باشه دیگه نگم مواظب خودت باش از دوستت **** بخاطر زحمتاش از خواهرت ازهمه از طرف من خداحافظی کن ودر اخر حلالم کن بخاطر بدی و خوبی هام که البته خوبی هام از بدی هام خیلی زیادتره(خنده)

به یادتم همیشه وهمه جا این بار دیگه خداحافظ از اون موقع صد دفعه خداحافظی کردو شرمنده خوب منم دیگه نمیشه کاریش کرد



شاد باشید .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 3:14  توسط علیرضا | 
سلام

اول از همه وفات بي بي زينب کبري (س) که من هر دو بار سفر کربلا رو با توسل به ايشون هديه گرفتم خدمت همه دوستان گلم تسليت عرض ميکنم . امروز ظهر از تلويزيون حرم ايشون رو نشون ميداد بدجور بغض کردم و نتونستم ناهار بخورم اومدم تو اتاقم و همراه با روضه عکسهاي سفر به سرزمين اربابم رو نگاه ميکردم تا آروم شدم


اين روزها اعصابم حسابي بهم ريخته اس . از طرفي هر شرکتي که ميرم بعد از مصاحبه قرار ميشه که باهام تماس بگيرن ! ديگه موندم که حکمت چيه  نميدونم چرا من بايد به درد همه دوستان و آشنايان بخورم و هر جايي گير کردن به داد برسم اما نوبت خودم که ميشه هيچکس کمکي ازش بر نمياد فقط و فقط توکلم به خداس برام دعا کنيد .

اما يک موضوعي که ديگه داره منو بدجور کلافه ميکنه اين وضعيت اينترنت ايران عزيزمون هست که هر روز بدتر از ديروز ....

بيچاره سعيدم هر روز برام پيغام ميذاره که شب با هم حرف بزنيم اما شب که ميشه مسنجر هم تعطيله و من فقط پيغام هاشو از تو ميلم ميتونم بخونم ميترسم داداشم دلخور بشه

چند روز قبل برام يک ايميل بسيار شاد کننده فرستاد . داداشم بالاخره رسيد به جايي که سالها انتظار ميکشيد . سعيدم رسيد به امريکا و يک آپارتمان با همسرش کرايه کرده و زندگي مشترک رو شروع کردن يک عکس خيلي قشنگ هم برام فرستاد به ياد روزهايي که اينجا با هم عشق رپ و تيريپ اونو داشتيم .

اما دلم گرفته که نميتونم باهاش يه دل سير حرف بزنم دوباره نزديک واقعه 18 تير شديم و اينترنت به روغن سوزي افتاد و موبايل بدتر از اون من موندم چرا و به چه قيمتي ؟ ! چرا يه سري افراد سود جو دست سر جوونهاي اين مملکت بر نميدارن . ريختن تو خيابون ها و آسيب ديدن به چه قيمتي ؟ سود اين کار به چه کسي ميرسه ؟ مطمئنا نه سر سوزني ارزش مادي و نه ارزش اجتماعي براي هيچ کدوم از شرکت کننده ها نخواهد داشت .

من تهران نبودم که ببينم چه اتفاقاتي افتاد . تو مشهد ما يک شب نشسته بوديم که گفتن فلان جا شلوغ شده رفتيم ببينيم چه خبره که هر جا رو نگاه ميکرديم ماموران ضد شورش بودن جلوي درب کلانتري سجاد پر بود از خانواده هاي دستگير شده ها چند روزي هر جاي شهر که پا ميذاشتم به ازاي هر آدم معمولي دو نفر مامور امنيتي ديدم و بعد چند روز همه چيز خوابيد اما تهران شرح وقايع زياد و هر کدوم از نگاه شخصي و نميشه قضاوت کرد که دقيق چي شد و چه گذشت !

فقط اينو ميدونم تو خود امريکا و اروپا هم اگه تظاهر کننده ها بخوان به مرکز نظامي حمله کنن يا به خانه خدا که براي ما مسجد و براي اونها شايد کليسا باشه حتما جواب زبون خوش نيست واقعا انسان بايد خيلي قبيح باشه که به مسجد حمله کنه و اونو اتش بزنه مطمئنم اين افراد مردم نبودن اما چرا مردم ما همراه اين افراد حرکت کردن و همراه شدن ؟

اينجا هم تا به حال تجمع و تظاهرات زياد ديدم و ميدونم  نيروهاي ضد شورش تا وقتي بهشون کاري نداشته باشيم کاري ندارن وقتي به مراکز و اموال دولتي که جزيي از بيت المال محسوب ميشه  بدون در نظر گرفتن اينکه قدرت دست شمر باشه يا امام حسين (ع) حمله کنيم  و آسيب برسونيم به نظر حکم چيه ؟ نفس بيت المال عوض نميشه حالا حکومت دست هر کسي که باشه ....

خود من به شخصه تا قبل از کانديداتوري مهندس موسوي قصد راي دادن نداشتم اما به محض روئيت اين فرد و نشستن پاي صحبت هاش فهميدم که دروغ گو و دو دره بازي بيش نيست . ***** و تنها به همين دليل که اين فرد بر مسند رياست قوه مجريه تکيه نکنه به دکتر احمدي نژاد راي دادم .

بعد از مشخص شدن نتيجه انتخابات هم همون دستهاي پشت پرده اي که اين جناب مهندس رو علم کرده بودن فرزندان پاک و غيرتمند آريا رو به کشتن دادن جواب اين خون ها رو چه کسي بايد بده ؟

خيلي ها بهم ميگن بيا ببين کسي که بهش راي دادي چطور همه رو ميکشه ؟ در جواب ميگم مسئول اين کشتار کساني هستند که اين موج رو راه اندازي کردند نه رئيس دولت . يکي از وظايف دولت همينه که جلوي اغتشاش و هرج و مرج در جامعه رو بگيره با هر روشي که موثر باشه . ما از کجا ميدونيم در کشور هاي ديگه با اين حرکات چطور برخورد ميشه ما که از نزديک نديديم فقط برامون شبکه هاي ماهواره اي نشون دادن خب ما رو هم شبکه هاي ماهواره اي نشون دادن وقتي نگاه ميکردم تمام صحنه هاي ضرب و شتم افراد مربوط به اراذل و اوباش طي سالهاي گذشته بود که کليپ اونها رو همه رو موبايل هامون ديديم يا صحنه هايي از اعدام اشرار شرق کشور رو به تصوير کشيدن ! مگه تو تهران کسي اعدام شد ؟ صحنه هاي به تصوير کشيده شده از اين وقايع فقط مربوط به متفرق کردن مردم بود پس به تبليغات رسانه اي هيچ اعتمادي نيست حالا مردم دنيا فکر ميکنن ما آريايي ها از مردم تاسماني و کنگو هم عقب مونده تر هستيم بايدم اوباما برامون اشک تمساح بريزه

چرا اختيارمون رو بديم دست خارجي ها وضعيت عراق رو خودم از نزديک ديدم که حتي مرز کشورشون که خاک خودشون هست توسط انکليسي ها و امريکايي ها اداره ميشه و عراقي ها براشون چاي و ابميوه ميارن و زير پاشونو جارو ميکشن باهاشون مثل يک تکه کثافت رفتار ميشه تو خاک خودشون وقتي تو جاده هاي کشور خودشون يک خودروي امريکايي باشه هيچ جنبنده اي حق تردد تو اون جاده رو نداره وگرنه باهاش برخورد نظامي ميشه اينم چيزيه که خودم ديدم سفر قبلي به عراق وقتي تو اوتوبوس همراه 40 نفر که اکثر زن و بچه بودن همراه شديم از روبرو چند نفربر امريکايي رو ديديم که منم در حال سيگار کشيدن کنار راننده بودم يهو ديدم اولين نفربر مستقيم داره مياد تو دل اوتوبوس شوخي هم نداشت تا اينکه راننده عراقي اوتوبوس رو به شانه خاکي جاده کشيد خدا رحم کرد چپ نکرديم وقتي دليل رو پرسيدم متوجه شدم که حتي جاده متعلق به خارجي هاست نه عراقي ها .

خب آيا اشک ريختن اين افراد استثمار گر منفعتي براي ما خواهد داشت ؟ که دلمون رو خوش کرديم افکار عمومي جهان با ماس ؟ افکار عمومي جهان با جيب خودشون هست نه مردم ما آدرس اين آيه از قرآن رو فراموش کردم اگه بتونم حتما ميپرسم و ميذارم که خداوند فرمودن از تقدير خود کفر نورزيد که خداوند بدتر از بد را براي شما  فراهم ميکند مثل اتفاقي که بهمن 57 افتاد و بدتر از بد به سرمون اومد .

يک مطلبي هم در مورد فرزند دکتر بهشتي که اين روزها رو سايت هاي مختلف ميبينم بدجور گنده شده !

من تا به حال عکس يا فيلمي از اين آقا نديدم تا نظرمو بگم اما صرف اينکه فرزند شهيد بهشتي بودن دليل بر حجت خدا بودن نيست پدر ايشون دکتر شهيد بهشتي با اينکه روحاني بود چند ربان زنده دنيا رو به راحتي صحبت ميکرد اين آقا هم همين طور هستن ؟ پسر نوح که پيامبر خدا بود هم تهش سوراخ بود و باد ميداد وقتي با بدان بنشست کريستالي شد غرض اينکه صرف فرزند يک آدم بزرگ بودن دليل بر بزرگي نيست ....

من اينترنتمو ميخوام . من ميخوام با سعيدم حرف بزنم . گناه من و امثال من چيه که يه سري دنبال بدتر از بد هستن من با همين بد خو گرفتم و کاري به کارش ندارم

الهم عجل لوليک الفرج

خدا کند زنده باشم روز ظهورت خدا کند که حس کنم عطر حضورت . يابن الحسن مولاي من تو را به جان مادرت زهرا (س) هر چه زودتر بيا که ديگر تاب زندگي در اين درگه نيست

من ديگه گريه امونم نميده ببخشيد کلي حرف زدم

شاد باشيد ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 17:44  توسط علیرضا | 
سلام دوستان گل و نازنینم امیدوارم حال همه تون خوب باشه

پنجشنبه یعنی بیست و هشتم خرداد ماه بامرامنامه یکساله شد :



سلام سلام سلام...

بالاخره بامرام نامه جهانی شد

هر چند زیاد اهل نوشتن نیستم و بیشتر ترجیح میدم برم و بلاگ های مردم رو منحرف کنم با حرف زدن زیادی اما گاهی نوشتن خوبه اینو دکتر بهم گفته

 

در ضمن چیز زیادی از وبلاگ نویسی نمیدونم پس انتظار دارم کمکم کنید

 

Mr Bamaram Coming Soon

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 87 توسط علیرضا ساعت 1:40



و اینگونه شد که یکسال گذشت از اولین پست . خب تو این یک سال اتفاقات خیلی زیادی برام افتاد که خیلی هاشو یادم نیست اما میدونم در کل این سال پر فراز و نشیب برای من وزنه خوبی هاش سنگینی بیشتری داره تا بدی هاش البته درد های خیلی بزرگی هم به دلم وارد شد....
اولین رویداد وبلاگم مربوط به بهترین همراه دوران زندگیم تا اون روز بود یعنی سعید که یکم تیرماه رفت و منو تنها گذاشت . تا چند ماه ازش بی خبر بودم تا اینکه برام آف گذاشت و تماس گرفت و حالا تو کانادا مشغول تحصیل و یادگیری زبان هست تا اینکه کاراش ردیف بشه و بره امریکا و هر از گاهی با هم چت میکنیم . اونقدر نقشش تو زندگی من پررنگ بود که هر وقت با خانومم میرم بیرون تو هر نقطه از شهر  تو هر خیابون و هر اتفاقی که میفته من یک خاطره مشترک با سعید در اون مورد دارم که براش تعریف کنم تا جایی که چند وقت پیش بهم گفت اگه سعید نمیرفت شاید هیچ وقت ازدواج نمیکردی !! به شوخی بود اما وقتی تو تنهایی خودم بهش فکر کردم دیدم بی راه نگفت و اگر هنوز سعیدم اینجا بود شاید حالا حالا ها مجرد بودم و با اینکه از "ف " جدا شده بودم اما سراغ ازدواج نمیرفتم اینو خودم مطمئنم اما خب شاید اینم تقدیری بود که من اهل بشم و دست از یللی تللی بردارم اخه سعید که بود همه وقتمون تو روز که هیچ گاهی شب تا صبح هم با هم می گذشت و  وقتی روز رو با هم شب میکردیم تازه تو بغل هم تخمه میخوردیم و تا صبح فیلم نگاه میکردیم !
دومین رویداد که اونم کامم رو تلخ کرد جدایی از " ف " بود که بعد از ماهها بحث و گفتگو این تصمیم گرفته شد شاید واسه دوستانم یکباره علنی شد اما واسه خودم از خیلی وقت قبل در جریان بود و اون بیماری سخت توی ماه رمضان و یهو 10 کیلو وزن کم کردنم باعث فشار شدید خانواده شد و این تصمیم رو عملی کرد .
سومین اتفاق اما تمام تلخی های شاید همه زندگیم رو جبران کرد . یعنی آشنایی با همسرم و ازدواج که حالا به این تصمیم و انتخاب به خودم می بالم ...
وقتی قرار شد بریم خواستگاری اصلا فکر نمیکردم بخوام اینقدر زود دوباره دلی که له شده بود رو لرزان ببینم و بعد ازدواج خودم به عشق در نگاه اول ایمان آوردم  هر کسی گفت دروغه من خودم رو براش مثال میزنم چون هم من در نگاه اول دست و دلم لرزید و هم همسرم . با اینکه هزار جور شرط و بهانه عجیب و غریب براش آوردم با اینکه گفتم سیگار میکشم . با اینکه گفتم قراره تو خونه پدری با مادرم زندگی کنم . خودش هم هنوز میگه نمیدونم چطور شد که همه اینا رو قبول کردم . حتی پدر و مادرش ازش سوال نکرده بودن که نظرش در مورد من چیه ! از روی حرکات و رفتارش فهمیدن که دخترشون یک دل که هیچ هزاران دل رو باخته ....
خیلی اتفاقات دیگه افتاد مثلا دوباره عمو و دایی شدم . ریحانه کوچولوی من حالا بزرگ شده و کم و بیش میتونه حرف بزنه . این یکی اونقدر بهم وابسته اس که اگر فاصله دیدنش به دو روز برسه دیوونه میشم
 
آشنایی با دوستانی تو محیط نت که تو مدت خیلی کم وابستگی زیادی بهشون پیدا کردم
نی نی پرنسی
مریم بانو
محمدرضا که قراره با دایی ایمی برن خدمت سربازی

تو این سال مجتبی یا همون سامی توتی خودمون که بچه های گفتمان میشناسنش رفت انگلیس . گاهی دلم بدجور براش تنگ میشه
بشری رفت مالزی که گاهی باهاش چت میکنم و جاش خیلی خالیه
دایی ایمی داره میره سربازی که بی معرفت نکبت هنوز خداحافظی نکرده اگه ببینمش حتما حقشو میذارم کف دستش
مجتبی داداشی خودم داره درسش تموم میشه
بهناز خاله کلی با فراز و نشیب هاش همه رو حرص داد
مریم بانو هی وبلاگ زد و حذف کرد
نی نی پرنسی تو این یکسال شاید 10 تا پست بیشتر نزد اما خدا خیرش بده حاضری میزنه
اوه اینو یادم رفت بگم:
من بازنشسته شدم و الان سه ماهه بیکارم
تازه انتخابات هم گذشت ! من رفتم به احمدی نژاد رای دادم و بازم کلی بد و بیراه شنیدم . اخه من چیکار کنم سلیقه من تو همه چیز باید با بقیه فرق داشته باشه اونجوری که علیرضا نمیشم
به نظر من احمدی نژاد اصلح تر بود و حالا که با این اختلاف رای اورد همه میگن تقلب شده نمیدونم اگه کاندیدای دیگه ای رای میاورد نمیگفتن تقلب شده !
میگن ما هر کسی رو تو خیابون دیدیم مچ بند سبز داشت خب منم هر کیو تو خیابون دیدم پرچم وطن در دست داشت این که دلیل نمیشه هر کی دوست داره خودم 20 نفر از کسانی رو که میشناسم بیارم که تو مبارزات انتخاباتی سبز پوش بودن و به احمدی نژاد رای دادن وقتی دلیل رو پرسیدم همه متفق القول گفتن : اینا مال دختر بازیشه خره نمیفهمی که صبح میریم تو ستاد احمدی نژاد  عصر که دخترا میریزن تو خیابونا میریم ستاد موسوی اگه بدونی تو این چند روز چند تا دوست دختر پیدا کردیم !!! یکی از واقعیات تلخ همین بود
تو مشهد رسم بر اینه که شبهای جمعه اکثر جوون ها با ماشین دست دوست دخترشون رو میگیرن یا در پی یافتن دوست دختر نو میرن طرقبه و ما ماشین ها و سیستمهای آنجنانی رژه میرن تا خود صبح
شب آخر طبق اخبار رسیده همه اونجا سبز بودن !! اینم یکی از دلایل پوچ بودن رنگهای سبزی که تو خیابان ها دیدیم
و اما اغتشاشات اخیر به نظرم مردم نیستن و به هیچ کاندیدای خاصی هم وابستگی ندارن بلکه یه سری افراد خاص در پی ماهی گرفتن از آب گل آلود هستن تا با این حرکت ذهن مردم بر علیه رئیس جمهور شسته بشه

خب بازم پرت و پلاهای بامرامنامه در این قسمت به پایان رسید . همه اینا رو گفتم که بگم وبلاگم یکساله شد خودم تا چند روز دیگه 25 ساله خواهم شد هر کی کادو بهم نده الهی که با دماغ بره تو دیفال بتنی ناخن شصت پاش بشکنه  تازه سر پیری به اب حوض کشی دچار بشه

خب من برم اگه دوست دارم طلوع 26 سالگی رو به چشمهام ببینم
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:47  توسط علیرضا | 
سلام به همه دوستان گل و با معرفتم امیدوارم حال همگی خوب باشه

صبح پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ماه برای نماز صبح که رفتیم حرم امیرالموئمنین (ع) واسه بقیه آخرین بار بود و زیارت وداع خوندیم و برگشتیم . بعد از خوردن صبحانه اتاق ها رو تحویل دادیم و از هتل با دوستامون زدیم بیرون . کلی میوه و خوردنی تو این سه روز تو یخچال اتاق هامون مونده بود که تصمیم گرفتیم بریم تو وادی السلام خیرات کنیم و همین سبب شد که دوباره به دیدن این قبرستان بریم . دیگه کم کم عادت کرده بودیم قیمت خیلی چیزا رو بگیریم و تازه قیمت قبر تو بهترین خاک دنیا هم فقط 60 هزار تومن بود !!

اومدیم بیرون و از اونجایی که فهمیده بودیم دیگه اعراب عراقی که سوسمار هم گیرشون نمیاد بخورن حالا انواع و اقسام ماشین های روز دنیا از تویوتا . نیسان . شورلت و کیاموتور با قیمت جهانی سوار میشن . یکی از همسفرای ما گفت پس حتما لوازم یدگی هم باید مفت باشه و بریم واسه ماشینش لنت ترمز بخریم ...

حالا کی میخواد به این زبون نفهم ها بفهمونه لنت ترمز به عربی چی میشه و از کجا بخریم ! یه راننده تاکسی گیر آوردیم و دیدم دارن از تمام حرکات بدن استفاده میکنن که بگن ما چی میخواییم هر چی ما گفتیم عربه کمتر فهمید آخرشم گفت : کن یو اسپیک انگلیش ؟ همه گفتیم لا یا همون نه دیگه داشت دیوونه میشد نزدیک بود سرشو بکوفه تو شیشه ماشین .

یکی مثل همون ماشین پیدا کردیم و صاحبش که یه مقدار فهمیده تر بود بهمون آدرس رو نشون داد و فهمیدیم عربها بهش میگن دیسکات !!

یه تاکسی گرفتیم و ایرانی بازی در آوردیم اول یکی رفت جلو گفت : آقا میریم " حی صناعی _ کوفه " راننده گفت بشین که دید 4 نفر عقب نشستیم و دو نفر جلو ! چند دقیقه نگاه کرد و دید ما پررو تر تشریف داریم راه افتاد . رفتیم یه جایی که اندازه یه شهرک پر لوازم یدکی و تعمیرگاه و اوراقی ماشین بود واقعا جالب بود که چرا تو ایران ما یه همچین جاهایی نیست . یعنی هر چی تعمیرگاه و لوازم یدگی که مربوط به ماشین باشه یه جا جمع باشن !

تقریبا یکساعت گشتیم تا نمایندگی تویوتا رو پیدا کردیم و واقعا مفت بود لنت ترمز چینی تو ایران 70 هزار تومن و ژاپنی از عراق خریدیم  20 هزار تومن !! واقعا ارزش داشت

برگشتیم حرم مولا و زیارت اخرین رو انجام دادیم . کلی دلم گرفته بود همیشه به اینجاش که میرسم یا حتی فکرم میرسید دلم از غصه منفجر میشد . نماز زیارت خوندم و همچنین زیارت امین الله و زیارت حضرت نوح و آدم برای آخرین بار رفتم پای ضریح و برای اخرین بار همون نقطه مقدس خودم رو بوسیدم . هنوزم وقتی طعم اون بوسه از اون نقطه ضریح تو یادم میاد دست و دلم شروع میکنه به لرزیدن ....

رفتیم هتل و ناهار خوردیم و حرکت به سمت کربلا ....

از دفعه قبل خاطره بدی تو ذهنم بود . چون دفعه قبل هم شب جمعه سعادت نصیب من شد و شب جمعه تو کربلا بودم و از اونجایی که شب زیارتی مخصوص اباعبدالله هستش و روایت هست تو این شب همه معصومین و اکثر فرشتگان مقرب خداوند میان تو حرم ارباب و زیارت میکنن . اونقدر جمعیت هجوم میارن که شبهای جمعه کربلا و حرمین به حد انفجار میرسه .

از یه بابت خیلی خوشحال بودم و میبالیدم چون بازم داشتم حرم اربابم رو زیارت میکردم . دهه اول محرم امسال به آسونی جواز این زیارت رو نگرفته بودم پس خیلی خوشحال بودم از طرفی هم شب جمعه بود و پر فضیلت تر اما دفعه قبل این مسیر 60 کیلومتری رو به خاطر ترافیک بیش از حد 9 ساعت تو اتوبوس حبس بودم و وقتی رسیدم در حقیقت جنازه من رسید به حرم و نتونستم به خوبی زیارت کنم این بار هم به خاطر همزمانی با شب وفات حضرت زهرا (س) گفتم حتما تا فردا صبحش تو راهیم اما این دلهره ها خیلی زود به اشک های شوق تبدیل شد ما یکساعت بعد تو شهر کربلا بودیم . بر خلاف نجف که یکساعت پیاده روی تا حرم داشتیم این بار هتل تو منطقه کف العباس بود و در واقع با حرم حضرت ابالفضل (ع) فقط چند قدم فاصله داشتیم فقط در حد گذشتن از عرض یک خیابان 5- 6 متری . به محض ورود به هتل با دوستامون حمله کردیم طبقه بالا و همه اتاق ها رو دید زدیم و دو تا از بهترین اتاق ها رو که مشرف به گنبد با عظمت اقا بود انتخاب کردیم و مدیر کاروان کیلو چند . خودمون کلیدشو برداشتیم و گفتیم اقای فلانی اسم ما رو تو این دو اتاق بنویس رفتیم ....

از پنجره چند دقیقه ای خیره شدم به حرم . خیلی شلوغ بود و کم کم داشت شلوغ تر میشد بقیه رفتن دوش بگیرن و استراحت کنن اما زیارت سیدالشهداء با همون خستگی راه و غبار راه شیرینی داشت تنهایی زدم بیرون که یکی از دوستام هم که بار اولش بود همراهم شد از ورودی ایوان طلا وارد شدیم و سلام دادیم . هر کسی که وارد این حرم بشه مقهور قدرت و عظمت سقای کربلا خواهد شد  بدون شک . نمیدونم چطور این حس رو بیان کنم . یک حس غرور یک حس امنیت یک حس عظمت بی نهایتی تمام بدن هر زائری رو در بر میگیره . خود عربها تعریف میکنن که حتی صدام حسین که هم رده هیتلر بوده هر از گاهی با ادب و احترام بی اندازه ای به حرم آقا ابالفضل (ع) وارد میشده و گاهی تو ایوان طلا سینه خیز میرفته . اسرای جنگی برام تعریف کرده بودن که در زمان اسارت سرباز های بعثی وقتی اونها رو به زیارت کربلا میبردن با کلی کتک و مشت و لگد همراه بوده اما به محض رسیدن به حرم این حضرت همه بی احترامی ها به ادب و خشوع تبدیل میشده . من باور نداشتم تا اینکه ماجرای صدام حسین رو از خود عربها شنیدم . هر کسی که وارد این حرم شده باشه بی شک این حرفها رو باور میکنه . اون حس غرور و ابهتی که انسان رو مبهوت و از خود بی خود میکنه هیچ کدوم این حرفها رو زیر سوال نخواهد برد .

بعد از زیارت کوتناهی وارد بین الحرمین شدیم و به سوی حرم ارباب ....

وارد صحن شدم . از دفعه قبل خیلی تمیز تر شده و مسقف هم شده بود که همه اینها فکر میکنم به لطف ما ایرانی ها باشه چون اکثر تجهیزات و ادوات روش یک برچسب اهدایی از یک موسسه ایرانی خورده ...

حرم بی نهایت شلوغ بود حتی جای سوزن انداختن نبود اما دلم نیومد تا اینجا اومدیم و نزدیکتر نشیم به هر زحمتی بود خودمونو جا کردیم . از دری وارد شدیم که قبر حضرت علی اکبر  اونجا واقع شده . نا خوشایند بود اما مسیر اینطور بود که باید از این درب وارد میشدیم . شنیدم خیلی از علما ورود از این درب رو منع کردن و اکثر اونها برای زیارت از این درب وارد نمیشن چون معتقد هستن که برای ورود باید پا روی قبر حضرت علی اکبر گذاشت ... وارد شدیم اما نشد که خیلی به شش گوشه ارباب نزدیک بشیم اونقدر شلوغ بود که ناخواسته توسط جمعیت رفتیم بیرون و از دورتر سلام دادم . به خدا قسم درود فرستادن بر امام حسین (ع) پای شش گوشه اونقدر شیرینه که هیچ لذتی تو دنیا به این حد نمیرسه انگار که آدم تو یه دنیای دیگه پا گذاشته .

به زیارت گودال قتلگاه رفتم که متاسفانه نمیدونم چرا بسته بود و تو این چند روز هیچ وقت باز نشد . شنیدم مدتی هست که اونجا رو بستن .

حرم اونقدر شلوغ بود که واسه نماز مغرب و عشا مجبور شدم رو پله های ورودی حرم نماز بخونم تازه اونم گیر خیلی ها نیومد ...

اون شب خیلی به یاد ماندنی بود تا نزدیک صبح تو حرم ابا عبدالله (ع) بودیم و به لطف روحانی کاروان که یحتمل در خواب تشریف داشتن و یا تنهایی رفته بودن زیارت خودمون شش نفری دعای کمیل خوندیم . سه روزی که تو کربلا بودیم کلی خاطره های رنگی بود . اما حیف این بار روحانی کاروان بی خیر و منفهتی داشتیم . سال قبل هر شب ساعت 9 روحانی کاروان یه حصیر به من میداد تا من تو بین الحرمین جا بگیرم و هر شب زیارت عاشورا و مناجات دسته جمعی می خوند اما امسال با کلی التماس و درخواست از روحانی شب آخر رفتیم تو صحن حرم سیدالشهدا نشستیم و زیارت خوندیم و اشک ریختیم .

وقتی تو ایران هستیم تو ایام محرم ارزو میکنیم و از خدا میخواییم که این عزاداری برای یکبار هم که شده تو حرم ارباب باشه و لذت این عزاداری و اشک بی حد و مرز هستش که اصلا قابل وصف نیست.

از بحث معنوی خارج بشیم آقا عجب قلیون میوه ای  های توپی داره عراق هییییییی  ( اینم پیام بازرگانی بودا )

شب آخر تا ساعت تقریبا 11 با جمع بودیم و زیارت وداع رو برامون اقای روحانی خوندن و نمیدونم این مردم خیلی هاشون میان زیارت یا خرید یا خواب ؟

زیارت وداع که تموم شد بعد چند دقیقه دیدم جز ما 6 نفر هیچ کس نیست تازه نصف کاروان اومده بودن که همونم ناپدید شدن

ولی ما از قبل همه کارهامونو انجام داده بودیم و فقط مونده بود حرکت که تا اون ساعت کلی وقت واسه زیارت داشتیم . اول از حرم عموم شروع کردیم و زیارت کاملی رو به جا آوردیم . بعد رفتیم حرم اباعبدالله (ع) و تا نزدیک نماز صبح اونجا بودیم یک هیئت که ترک تبریز بودن تو حرم غوغا به پا کرده بود و جدی عزاداری بی نظیری به را انداخته بودن ما هم همراه شدیم هر چند اخرش یکی از اونها که دقیقا کنار من بود خیلی ترک بازی در آورد همه شو خراب کرد نتونستم جلو خنده رو بگیرم ....

آقا داشتن دعا فرج میخوندن این بغل گوش من داد میزد : ولی و حافظا  و گاعدا (قاعدا ) و ناصرا  .... تازه مردم دعا میکنن مثلا میگن : خدایا دوباره نصیب کن بیاییم بعدش همه بند میگن آمین . همون اولش مداح شون هنوز دعا نکرده فقط گفت "خدایا" این بلند داد زد آمیییییییییییین خداییی شدم مثال اونی که رفت مکه کنار خونه خدا توبه کرد دیگه واسه ترکا جک درست نکنه یهو  یه ترک ازش پرسید آقا قبله کدوم طرفه ؟

خلاصه تموم شد و چیزی به نماز صبح نمونده بود . برای اخرین بار ضریح شش گوشه رو در بغل گرفتم و وداع کردم فاصله بین الحرمین رو به ارومی طی کردم در حالی که تو خودم بودم یعنی همه تو خودشون بودن انگا هر کسی یه بغضی واسه خودش داشت که دلش نمیخواست با کسی حرف بزنه و فقط با یک نفر تو دلش حرف میزد

نماز صبح رو تو حرم آقا ابالفضل(ع) به جماعت خوندیم و به محض تمام شدن اومدیم سمت هتل دیدیم هیشکی نماز خون نیست همه ساک ها رو بار کردن دارن میرن خودمون یه گاری گرفتیم و رفتیم سمت اوتوبوس و به طرف ایران .....

زیر قبه امام حسین (ع) خیلی دعا کردم . بیشترش این بود که نصیب همه بشه این زیارت و خودمم اونقدر توانایی و سعادت داشته باشم تا حداقل هر یکی دو سال یکبار برگردم ...

در آخر هم چند تا از عکسهای کربلا رو میذارم ....

حرم سید الشهداء (ع)

بین الحرمین

از پنجره هتل ( حرم عموم )

اینم از پنجره هتل

محدوده کف العباس

میدان مشک

میدان مشک_ شب آخر

 

پی نوشت : حداقل حدود دو هفته ای شاید نتونم اصلا بیام نت . از طرف میراث فرهنگی اومدن بازسازی بنای منزل ( یعنی میخوام طبقه بالا رو تر تمیز کنم واسه زندگی خودم ) شاید تا چند ماه دیگه یه عروسی افتادین

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:1  توسط علیرضا | 
درود بر همه دوستان خوب و دوست داشتنی خودم حالتون که خوبه ایشالله ؟

خب بعد تقریبا سه هفته اومدم و دارم مینویسم این مدت رو بیشتر در سفر بودم و جای همگی خالی بینهایت بهم خوش گذشت و از زندگی لذت کافی رو بردم

قصد داشتم اول دومی رو بگم ولی گفتم دوم اولی رو بگم بهتره بعد دیدم همون میشه واسه همین از اولش میگم:

ششم اردیبهشت ماه همراه همسر عزیزم و خواهر و دامادم رفتیم ایستگاه راه آهن و این پسر خاله چلمنگ من از آنجایی که لگن خودش رو فروخته بود به اجبار با وسیله نقلیه عمومی سفر کردیم که  اتفاقا بعد از راهی شدن کلی خدا رو شکر کردیم که این سفر رو با قطار رفتیم چون به نظرم یکی از شاهکار های ریلی دنیا رو دیدیم نمیدونم شما تابحال از راه آهن فیروزکوه به شمال سفر کردین یا نه اما این نصیب ما شد و واقعا بی نظیر بود مناظر ناب و فراموش نشدنی  . پل زیبای ورسک و تونل های فراوان و زیبا تابحال از جنگل گلستان زیاد تردد کرده بودم که جاده از وسط جنگا عبور میکرد اما این بار با قطار ار لا به لای درختان و کنار رودخانه های پر آب .... واقعا تجربه قشنگی بود

وقتی رسیدیم ساری داداشم اومد دنبالمون و رفتیم بابل روز اول فقط رفتیم بابلسر و کنار ساحل فقط چای خوردیم و غروب افتاب رو تماشا کردیم که عکسش رو اینجا ببینید .

فردای اون روز داداشم مجبور بود پروژه ساری رو تحویل بده پس ما تو خونه نشستیم تا عصر و به راه ساحل گردی مشغول شدیم از دریای بابلسر شروع کردیم و فریدونکنار . محمود آباد . نور و سیسنگان رو دیدیم و شب خدمت اکبر اقای جوجه بودیم و فردای اون روز کنار ساحل محمود آباد چادر برپا کردیم و کلی بهمون خوش گذشت اینم عکس اتیشی که من درست کردم ...

و عصر همون روز رفتیم شهر خودمون و دو روزی رو هم مهمون اقوام پدری بودیم و از دریا خسته رفتیم سراغ طبیعت زیبای جنگل و واقعا جای همگی خالی در کنار هوای بسیار عالی شمال بهمون خیلی خوش گذشت

صبح دوازدهم رسیدیم مشهد و هنوز چمدان سفر قبلی رو باز نکرده مایحتاج سفر جدید رو جفت و جور کردم و یکشنبه سیزدهم ساعت ۸ شب از مشهد به سوی اهواز پرواز کردیم  ساعت ۱۰ شب رسیدیم و بلافاصله رفتیم خرمشهر و همونجا توی یک مسجد خوابیدیم و ساعت ۵ صبح رفتیم مرز شلمچه این بار کلی شلوغ ده بود و اعصاب خرد کن این هم عکس من در نقطه صفر مرزی

وقتی وارد گمرک عراق شدیم کلی باهامون بدرفتاری شد البته از سوی ماموران پست فطرت و بی چشم و روی عراقی و همچنین یکی دو نفر از مزدوران خلق که با صورت پوشیده حضور داشتن و بعد از انگشت نگاری و عکس برداری از خودمون و مردمک چشم توسط سربازان انگلیسی وارد عراق شدیم ...

۹ ساعت راه طاقت فرسا و سخت تا اینکه رسیدیم به نجف اشرف و بعد از تحویل گرفتن اتاق ها و صرف شام متوجه شدیم که حدود سه کیلومتر با حرم مولا فاصله داریم و چون هتل داخل شهر بود و مسیر رو بلد نبودیم مجبور شدیم برای اولین بار همراه کاروان به حرم مشرف بشیم همون شب با چهار جوان دیگه که اهل بیرجند بودن آشنا شدیم و انصافا دوستان با معرفت و همسفران قابلی بودن

وقتی رسیدیم به حرم امیرالموئمنین (ع) بغض داشتم دلم میخواست زار بزنم . دوباره لایق شده بودم هنوزم باور نداشتم که مجدد پامو گذاشتم تو حرم مولا علی (ع) عین مرغهای سر کنده گیج بودم و بال بال میزدم و هیجان زیادی داشتم این بار عکس دفعه قبل کلی حرم شلوغ بود درست شده بود مثل حرم امام رضا (ع) و دسترسی به ضریح مطهر کار سختی بود گفته بودم که ارادت خاصی به مولا دارم و دفعه قبل هم یک گوشه از ضریح رو برای اخرین بار بوسیدم که تا اون شب همچنان طعم شیرین اون بوسه و بغضش رو همراه داشتم از درب ایوان طلا وارد شدم و وقتی روبروی ضریح رسیدم  با ارادت و شور خاصی به آقا سلام دادم و  برای اولین بار بازم همون نقطه رو بوسیدم که بغضم ترکید و شروع کردم به گریه واقعا داشتم مولا رو دوباره از نزدیک می بوئیدم و لذت میبردم اون نقطه از ضریح واسه من مقدس شد چون قبل از ورود قصد کردم واسه اولین بار همون گوشه صریح رو ببوسم و وقتی رسیدم همون تکه انگار واسه من رزرو شده بود و به خواسته خودم رسیدم ...

اون شب با آرامش خاصی برگشتم و صبح روز بعد وقتی برای نماز صبح به حرم رفتم از روحانی کاروان اطلاعاتی گرفتم برای دیدار با  یکی از بزرگترین علمای حال خاضر شیعه که در قید حیات هستن یعنی آیت الله سیستانی که خودم مقلد ایشون هستم و آرزو داشتم از نزدیک زیارت کنم این عالم رو

پاسپورت خودم رو از مدیر کاروان گرفتم و ساعت ۹ صبح جلوی اولین ایست و بازرسی منزل سید سیستانی  حاضر بودم مردم از همه جا ریخته بودن واسه دیدار با این عالم بزرگ کلی عرب . ایرانی و تعداد زیادی هندی و پاکستانی . ابو جلال مردی که مامور ملاقات کننده های ایرانی بود اومد و شنیده بودم فقط ۱۵ پاسپورت ایرانی قبول میکنه که به هز زحتمی بود خودمو جا کرده گفتن ساعت ۱۱ در محل حاضر باشیم و تا اون موقع به زیارت قبرستان وادی السلام رفتم و بعد هم به دیدار آیت الله سیستانی ...

واقعا دیدنی بود و یک تجربه فراموش نشدنی واسه من . آقا با همه دست دادن و نشستیم بعد از یک کنار شروع کردن یکی یکی با همه احوال پرسی و خوش آمد گویی و چند دقیقه ای باهامون هم صجبت شدن . واقعا لذت بردم از دیدن مرجعی که قبولش داشتم و واقعا چهره نورانی و با صلابتی داشتن ...

بعد از اون دیگه خواب بر من و دوستم که با هم رفته بودیم و اون چهار همسفر که حالا شده بودیم ۶ نفر همراه حرام شد . روزها میرفتیم توی بازار ها و سوراخ سمبه های شهر و شب ها تا صبح توی حرم چون تنها زمانی که خلوت بود و آدم می تونست زیارت آروم و دلنشینی داشته باشه نصف شب بود ...

کلی با دوستان جدیدمون قاطی شدیم و لحظات فراموش نشدنی رو رقم زدیم یک فروشگاه خیلی بزرگ تو شهر کوفه پیدا کردیم که تابحال ایرانی اونجا ندیده بودن و اجناس فوق العاده شیک و قیمت مناسبی خریدیم .

به مسجد کوفه رفتم و کلی اشک ریختم واقعا سعادت بزرگیه که انسان تو محرابی نماز بخونه که مولا علی (ع) به شهادت رسیدن اونجا نماز مغرب و عشا رو به جماعت و به طور کامل خوندم و شیرینیش این بود که درست صف اول بودم و با محراب امیرالموئمنین حدود یک متر فاضله داشتم انگار رو ابرها بودم و خدا رو هزاران هزار شکر میکردم

به مسجد سهله رفتم و اونجا هم برام شیرینی وافری داشت کلی به خدا التماس کردم اونقدر فرج صاحب الزمان حضرت مهدی (عج) رو نزدیک قرار بده که منم بتونم ایشون رو درک کنم و چون این مسجد در زمان ظهور محل زندگی آقا هستش آرزو کردم در زمان ظهور پا تو این مسجد بذارم . امیدوارم این سعادت هم نصیبم بشه ...

سه روزی که تو نجف بودیم سرشار از خاطرات قشنگ و رنگی بود زیارت عالی و دلنشین و همینطور سیاحت جذاب و فراموش نشدنی همراه دوستانمون . چقدر این اعراب رو اسگول کردیم و خندیدیم که دلم واقعا خنک شد ...

به یاد همه دوستانم تو نجف بودم و واسه همه تک تک دعا کردم دوستان مجازی حقیقی از مجتبی گرفته که مخصوص تو مسجد کوفه به یادش بودم تا دایی ایمی و بیناز خاله و سمیه و مخصوصا نی نی پرنسی عزیزم همه اونهایی که دوسشون دارم و دوستم دارن

در ادامه چند تا از عکسهای نجف رو میذارم و در پست بعد ایشالله از کربلا می نویسم ....

 

رود فرات

مردم بدبخت بیچاره عراق

من در کنار مسجد کوفه

مسجد سهله

نزدیکی حرم مولا علی (ع)

حرم مولا ورودی ایوان طلا ( باب الرضا )

 پی نوشت : دوستان عزیز اگر موفق نشدین با مرورگر فایر فاکس یا دیگه ای عکس ها رو ببینید از اینترنت اکسپلورر استفاده کنید نمایش داده میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:0  توسط علیرضا | 
سلام به دوستان خوبم شايد نتونستم تا اواخر ارديبهشت ماه بيام و پست جديد بذارم اينو الان نوشتم :

راستش زندگي داره کم کم نگران کننده ميشه . رو حساب قول هايي که گرفته بودم و آدمهايي که ميشناختم فکر ميکردم خيلي زود يه کار مناسب پيدا کنم اما ميبينم که اينطور نيست و ظاهرا راه دشواري در پيش دارم ....

چند جايي که بهم قول داده بودن هنوز هيچ خبري نشده و خودمم يه سري فعاليت داشتم که اونم هنوز هيچي

داداشم همون عيد که اومدن مشهد بهم گفت هر وقت خواستم ميتونم برم ساري و علي الحساب کار کنم که اونم به خاطر يه سري مشکلات افتاد واسه بعد کربلا ....

حدود یکسال و نیم قبل خانوم داداشم که از ولخرجی های من خسته شده بود برام یک حساب پس انداز باز کرد و هر ماه مبلغی از من میگرفت و برام پس انداز میکرد و بعد رفتن اونا به شمال چون برام عادت شده بود خودم این کار رو ادامه دادم تا الان که زیاد نیست اما میشه دردی رو باهاش درمون کرد و امید داشتم با این سپرده قبل از مجلس دامادی وام بگیرم تا کمک خرجم باشه اما دو هفته قبل رفتم از حسابم پول بردارم که راهی ساری بشم و دیدم اگر تا اخر فروردین ماه درخواست وام ندم دیگه نمیتونم وام بگیرم و مجبور شدم بمونم به همین خاطر ساری رفتن کنسل شد و موندم تو خونه . فعلا فقط فیلم میبینم و کار دیگه ای ندارم . هفته قبل بعد چند ماه رفتم دنبال ادامه کارهای گواهینامه و از بخت بدم بخاطر معافیت از خدمت مجبور شدم امتحاناتم رو تو اداره راهنمایی و رانندگی برگزار کنم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه آدم زندیق باشه بهتر از اینه کارش به ادارات دولتی گیر کنه !

روز اول رفتم واسه امتحان آئین نامه و ساعت 5 هنوز اذان صبح نشده از خونه زدم بیرون اما ساعت 1 عصر نوبتم شد امتحان بدم و حسابی به هم ریخته بودم اما بازم با یک غلط قبول شدم و ساعت 4 رسیدم خونه

دیروز رفتم واسه امتحان شهری که بازم خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه ! بهم گفتن اگه بار اولت باشه هنوز نشستی میگه برو پایین باور نکردم اما همین طور شد هنوز کامل نشسته بودم نمیدونم به چه دلیلی گفت برو پایین ...

تصمیم گرفتم حداقل این مدت که بیکارم کارهای عقب افتاده رو انجام بدم با خانومم قرار شد هفته دیگه بریم شمال تا هم روحیه مون عوض بشه و هم ببینم ارثیه اگه ارزش فروختن داره نقدش کنم تو این وضعیت بازنشستگی به دردم میخوره

که خواهرم و دامادم هم همراه شدن و بلیط گرفتیم حالا من یکشنبه راهی شمال میشم و حتما به جای همه تون میرم دریا کنار . وای که الان فصل تمشک هم هست از بچگی تو این فصل نرفته بودم و تمشک تازه نخوردم . وای دهنتون آب بیفته که الان فصل مربای بهار نارنج هم هست چقدر من بخورم هییییییییی  چقدر من  برم زیر سایه درختهای باغ خودم استراحت کنم .

خب اینها قسمتهای شیرین داستان بود و شیرین ترش این که صبح شنبه  دوازدهم میام مشهد و به درخواست خودم یکشنبه شب یعنی سیزدهم هیئت هفتگی تو خونه خودمون برگزار میشه و به امید خدا چهاردهم عازم سفر عراق میشم .

این شماره تلفن سیم کارت عراقی من هستش میذارم تا هر کس دوست داشت تماس بگیره اخه پارسال این کارو نکردم همه به شماره خودم زنگ زدن و ناموفق بودن امسال بنا به درخواستهای فراوان هموطنان عزیز  این تصمیم رو اتخاذ کردیم نطقه سر خط راستی اهم یادم رفت اولش بگم :

009647902940121

دلم واسه همه تون تنگ میشه و به یادتون هستم . نمیخوام تک تک اسم ببرم چون شاید کسی از قلم بیفته اما به یاد همه هستم و دعا میکنم . راستی نگفته بودم یکی از عمو هام تو شهر کربلا زندگی میکنه به عموم سفارش میکنم هوای همه تونو داشته باشه آخه عموم ابالفضل یه پهلوون بید قدش بلند بید ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:23  توسط علیرضا | 
سلام

از اول عیدی هی می خواستم پست بذارم سال نو رو تبریک بگما ولی نمیدونم چرا هی نمیشد ببخشید دیگه شرمنده ...

سال نو رو به همه دوستان خوبم تبریک میگم و امیدوارم تو سال جدید به همه که گنده اس بهتره بگم به خیلی از آرزوهای قشنگ و خوب برسین و دیگه سال جدید کسی رو اعصابتون راه نره مثل من و براتون سرشار از لحظات شیرین و لذت بخش باشه .

خب تشریفات اداری رو بذاریم کنار باید بگم سال نو واسه من خیلی متفاوت شروع شد و زندگی من وارد مسیر تازه ای شده ...

چیه دوستان نترسین زنمو طلاق ندادم هیییییییییییییی حالا صبر کنید از اولش بگم :

از قبل عید شروع کنم که 19 اسفند ماه در محل کار نشسته بودم که پسر خاله محترم زنگ زد و گفت پسر داییم که قرار بود بره سربازی افتاده پادگان چهل دختر شاهرود و بیا با هم ببریم برسونیمش هم با همین دستهای خودمون بدبختش میکنیم می خندیم هم که اون خاله دیگه ام شاهرود زندگی میکنه یه سر میزنیم .

بعد رسیدیم سر مرخصی گرفتن که قرار شد شوهر خاله عزیز رو بکشیم بریم تشییع جنازه و فکر کنم گفته بودم که کسی که من براش کار میکنم داماد شخصیه که پسر خالم معاونش هست و از شانس خوبمون اون شب پدر زن منزل داماد دعوت بودن و خیلی راحت تونستیم مرخصی بگیریم و صبح راه افتادیم و رسیدیم به محض رسیدن دنبال عشق و حال بودیم و اول از همه رفتیم پسر دایی و کل کردیم تا شب و آخر شب هم رفتیم تو یک باغ بیرون شهر هر کی هر کاری دلش خواست انجام داد ما که پاک و منزه فقط نشستیم کنار آتیش اما بقیه خوب حالشو بردن سر صبح بردیمش پادگان . عجب پادگانی ! میگن از قدیم تبعید گاه ارتش بوده و هنوزم هست دم در کلی آشخور به عنوان دژبان بودن که تا فهمیدن پسر دایی سرباز جدید هستش شروع کردن به گیر دادن و رئیسشون از داخل اتاف نعره میزد سرباز جدید بیا تو !!! یا خدا من که همونجا اگه وضو داشتم دو رکعت نماز شکر می خوندم نرفتم سربازی ولی متاسفانه به دلیل پاره ای مشکلات وضو نداشتم و شفاهی از خدا تشکر کردم

بعد بردنش داخل اتاقک و حدود بیست دقیقه بهش خندیدن و به ما گفتن برین ما هواشو داریم !! ما هم گفتیم پسر دایی جان شرمنده تا اینجای عمرت باهات بودیم به بعدش تا دو سال دست خدا هر بلایی سرت بیاد حقته ما نیستیم و به سمت مشهد حرکت کردیم ...

اما این 400 کیلومتر اندازه یه مسافرت بین قاره ای طول کشید و چند جا ماشین خراب شد و شب رسیدیم و این 10 روز اخر سال و با خون دل و هر روز یک فیلم جدید رفتم سر کارم دیگه تحملش برام سخت شد و نزدیک بود یه پاپوش گنده برام درست بشه و یه رقم با کلی صفر بیاد رو گردنم سال رو تموم کردم و از اونایی که قرار بود عیدی بگیرم گرفتم و رفتم خونه تا وقتی که محل کار جدیدم مشخص بشه . امسال اولین سال تحویل رو کنار همسرم تجربه کردم .

من بودم و مادرم در کنار همسر خوبم .... عید قشنگی بود داداشم اینا از شمال اومدن و کلی با هم بیرون رفتیم تازه امسال عید دیدنی ها واسه من دو برابر شده بود اقوام عیال نیز حضور داشتن که رفتیم و یه جاهایی از شهر رفتم که تا حالا نرفته بودم و فکر میکردم کوه باشه اما دیدم نه ظاهرا آدم زندگی میکنه !

هر جا رفتیم نامردا به خانومم عیدی دادن ! حالا من براشون عزیز بودما میگفتن قربونت امسال اولین عیدی هست که میایی پیشمون بیا عیدی !!! منم که فقط عیدی دادم ....

یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد و نمیدونم گفته بودم یا نه که پدربزرگم ( پدری ) که شمال بود دو سال پیش روز اربعین رفت به دیار باقی و طبق سنت هر سالی که از شهرمون یک هیئت مذهبی میاد مشهد امسال هم مادربزرگم و عمه و عموهام بودن . یک عمو هم دارم که اینجا زندگی میکنه و از دوران مجردی شاید حدود 40 سال قبل با پدربزرگم قهر بود و فقط برای خاکسپاریش رفت و اون روز که سالگردش هم بود مادربزرگم داشت با عموم سر ارث و میراث حرف میزد که بیا سهم خودتو بگیر و اونم که ظاهرا هنوز با باباش آشتی نکرده گفت سهم من هر چی هست بدین به علیرضا ( یعنی من ! ) و همونجا صدام کرد و این قضیه عنوان شد منم تو دلم گفتم نوکرتم تو قهر بودی من که کلی هم عاشقش بودم با جون و دل میخوام و دیگه حرفی نشد تا روز دوم نوروز که برای عید دیدنی رفتم خونه عمو بهم گفت یک مقدار از خونه و باغ به تو رسیده که هر وقت دوست داشتی میتونی بفروشی و خرج عروسی تو تامین کنی منم گفتم دمت گرم لوتی . حالا هر روز یکی از میراث خورها بهم زنگ میزنه و با کلی چاپلوسی میخواد که سهم خودمو بهش بفروشم منم که باید فکر کنم ! چه حالی میده آدم بهش حتی کم اما ارث برسه هی ناز بیاره ....

الان هم که دو روز میشه دیگه خانومم رو ندیدم دو هفته تعطیلی همش کنارم بود و حالا دیگه جلو خانواده خانومم که هنوز از جریان خبر ندارن مجبورم الکی برم سر کار و بازم مثل قدیم هفته ای دو بار  ببینمش دلم براش خیلی تنگ شده ( من الان گریون )

شاید این یک ماه که مونده تا برم کربلا رو واسه بیکار نبودن رفتم ساری پیش داداشم کار کنم تا بعد برگشتنم به فکر یه کار اساسی باشم این بار تصمیم گرفتم هر کاری هست مال خودم باشه برام دعا کنید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 1:36  توسط علیرضا | 
سلام

یه سلام خیلی گنده به اندازه تمام این روزهایی که نبودم و دلم برای این محیط زیبا تنگ شده بود یا شاید بهتر بگم دیگه دلی نمونده نابود شدهههههههههههههههههههههههههه

تقریبا 40 روز نیومدم نت نه که نخواستم بلکه نتونستم این مدت برام پر از حوادث تلخ و شیرین بود خیلی چیزا گذشت شاید هیچ وقت تو عمرم اینقدر روزمرگی هام شلوغ نبوده اگه بخوام همه رو بنویسم نه یادم میاد نه فرصت دارم و نه تو یه پست جا میشه

فقط اینکه دلم واسه همه چیز و همه کس تنگ شده دوستای واقعی که بعد از مزدوج شدن بازم حداقل هفته ای دو شب میدیدم تو این مدت فقط سه نفرشون رو یکبار دیدم اونم خیلی کوتاه !!!

اول از همه اینکه ساعت کاری خیلی زیاد شده ساعت 8 صبح که برم زود بیام 10 شب خونه ام و دیگه رمقی برام نمونده و دلیل دیگه این غیبت کبری اینا اسباب کشی خواهرم به خونه جدیدشون بود جریانشم اینه که بابای دامادم یعنی شوهر خاله گرامی سر پیری خونه قدیمی خودشو کوفید و یه خونه بزرگ ساخت و به هر بچه اش یک واحد داد که همه دور هم باشن و قرار بود این اسباب کشی دسته جمعی یکماه قبل انجام بشه و داماد منم که از اجاره خونه دادن خسته شده بود زودی خونه اجاره ای رو تحویل مستاجر بعدی داد و اول از همه اسباب کشی کرد اما یه سری مشکلات پیش اومد که بعضی قسمتهای خونه آماده زندگی نشد و خواهرم اومد خونه ما و منم هر شب با پسر دایی و پسر خاله میرفتم خونه شون نگهبانی

اما چه خونه ای ....

صبح میرفتم سر کار و شب به محض رسیدن میرفتیم واسه خواب البته قبلش کمی اراذل بازی شایدم جن بازی !!!

این محله ای که اینا توش زندگی میکنن نزدیک ایستگاه راه آهن مشهد هستش و چون در قدیم جنگل بوده و منطقه پرت شهر محسوب می شده کلی قتل و جنایت توش اتفاق افتاده همین دایی مامان خودم که الان هزار و خورده ای سن داره قدیما تعریف میکرد که راه زن بوده و خودش کلی آدم کشته   اینجا چال کرده بقیه رو خبر ندارم ...

خلاصه اینکه نصف فک فامیل ما هم تو همین محل زندگی میکنن و تعریفات زیادی شنیده بودم تا اینکه به چشم خودم دیدم.

یک فیلم دیدیم که یه خانواده رفتن تو یک خونه زندگی کنن که سالها قبل تو اون خونه قتلی رخ داده بود و ارواح نا آرام هر شب ساعت 3:15 دقیقه مرضشون میگرفت کرم میریختن حالا این خونه پسر خالم اینا هم یه چیز تو همین مایه ها هر شب ساعت 2 به بعد شروع میشد و یکی دو ساعتی ادامه داشت

مثلا شب اول نشسته بودیم دور هم و گوشی پسر داییم تو اتاق دیگه زیر شارژ بود که گوشی پسر خالم زنگ خورد گفت ااا چه جالب محمود تویی نگو نامردا به تکنولوژی روز هم آشنا هستن و با موبایلم بلد بودن شماره گیری کنن بعدش که یه کم خندیدیم تازه کم کم فهمیدیم یا پیغمبر کلک همه مون کنده اس ...

یک شب دیگه دو تا بسته سیگار داشتیم که فردا صبح هر چی گشتیم یکیشو پیدا نکردیم گفتیم شاید یکی نیاز داشته طبیعیش کرده چند شب بعد نشسته بودیم و تو خودمون که یهو دیدیم همون بسته سیگار کنارمون افتاده روی زمین از اونجا پی بردیم که معتاد هم تشریف دارن

تازه خیر هم بودن آخه یه توالت ته حیاط خونه بود که لامپ نداشت و مجبور بودیم توی تاریکی فعالیت کنیم یک شب من و پسر خالم رفتیم و برگشتیم بالا که پسر داییم بلند شد یه چیزی از پنجره بندازه تو حیاط گفت : خاک تو سرتون لامپ موال و خاموش نکردین چرا ؟؟؟!!! چشامون 10 تا شد مگه اونجا لامپ هم داشت ؟

هر شبم که تو راه پله ها مسابقه دو میدانی داشتن و هر از گاهی که از دویدن خسته میشدن در خونه در میزدن و فرار میکردن

همه اینا سوژه ای هم شده بود برای مسخره بازی و خندیدن ما و خلاصه عالمی داشتیم هر شب 4-5 صبح خواب و 8 صبح بیدار باش تا 10 شب سگ دو زدن

( خدایی همه اینا واقعی بود مجتبی رو کفن کرده باشم اگه یک کلمه دروغ گفته باشم . به جون خودم همش واقعی بود)

تازه اینا نکات مثبت قضیه و نکات منفی هم روز به روز بدتر شدن وضعیت کاری . دیگه بریدم و روزی ده مرتبه به سرم میزنه همه چی رو بی خیال بشم البته کم کم دارم فعالیت میکنم و دنبال کار جدیدی هستم . اخه بحث کار نیست من کار های به مراتب سنگشن تر و طولانی تر از اینم انجام دادم اما محیط کارم کم کم داره بوی تعفن میگیره  و غیر قابل تحمل میشه نهایتش واسه من اینه که مثل همه آدمایی که بیکار میشن یه پیکان میخرن و مسافر کشی میکنن برم تو شرکتی که داداشم کار میکنه چندین سال هستش که بهم میگه بیا اما من دنبال کار آرومم وگرنه پول خوبی داره داداش خودم درآمد تقریبا میلیونی داره اما تنها عیب کارش اینه که همیشه در حال ماموریت هستش اما واسه من آخرین راه حل محسوب میشه ...

از زندگی متاهلی هم بگم که خدا رو شکر خیلی خوب و قشنگ سپری میشه و همسر نازنینم هیچی از صداقت و محبت برام کم نمیذاره و ممنونشم ....


میدونم خیلی حرف زدم اما نفهمیدم چی بافتم شما ببخشایید . دل پر دردی داشتم اینو حس کردین دیگه ؟ میدونم هییییییییییییی

نمیدونم هنوزم کسی این وبلاگ رو میخونه یا نه اما نوشتم تا بگم هنوزم هستم . علی بامرام اگه حضور فیزیکی نداشته باشه ذهنش و خاطرش همیشه اینجاست


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:13  توسط علیرضا | 
وقتی علم میبینم یاد علمدار میکنم

وقتی که غم میبینم یا غم یار میکنم

وقتی که آب میبینم یاد لب یار میکنم

وقتی که آب میبینم یاد لب سقا میکنم

وقتی که گل میبینم یاد گل لیلا میکنم

آقا به عشق کربلا میکشی عاقبت مرا


سلام به همه دوستای خوبم . حالتون خوبه ایشالله ؟

دیروز یعنی پنجشنبه تعطیل بودم و کم کم قرار بود یه متن پر از غم بنویسم یاد حرف پرنسی افتادم که گفت منتظر یک پست قشنگم و دلم نیومد و چه خوب شد که ننوشتم چون امروز کلهم ورق برگشت و تبدیل شد به یک پست پر از خوشی ....

شاید بارها نوشته باشم هم تو وبلاگم و هم توی فروم ها و از سفر کربلای یکسال و نیم قبل خودم و اینکه از روزی که برگشتم چقدر آواره شدم و در به در دنبال موقعیتی که مجدد برم پای شش گوشه ابا عبدالله و عرض ادب کنم . تو ایوان طلای آقام ابالفضل سلام کنم . برم نجف و بگم السلام و علیک یا امیرالموئمنین برم و اینبار کلی کار تموم نشده رو به سرانجام برسونم اما نشد هر کاری کردم نشد

یکشنبه با خبر شدم که ثبت نام برای کربلا شروع شده و به خیال اینکه مثل دفعات قبل چند روز فرصت دارم فرداش با خونسردی کامل رفتم اما گفتن آقا همه جاها دیروز در عرض یکساعت پر شده و تا چهارشنبه شاید تعداد محدودی جای خالی دیگه باز بشه اما احتمالش زیر یک درصد ...

رفتم پیش یکی از بچه های محل که تو یک  آژانس زیارتی کار میکنه و کپی کارت ملی خودم و دوستم رو بهش دادم تا اگه جایی خالی شد ثبت نام کنه اما چهارشنبه هم گذشت و دیگه نا امید شدم

همیشه عادت دارم بعد از نماز تو سجده میگم : الهم ارزقنی شقاعته الحسین و الهم عجل لولیک الفرج دیروز ظهر میخواستم پست بذارم و کلی آه و ناله که چرا نشد و چقدر بی لیاقت شدم اما منصرف شدم و رفتم نماز بخونم کلی به امام زمان متوسل شدم و گلایه کردم و شاید التماس رفتم به سجده که دعا کنم به جای گفتن الهم ارزقنی شفاعته الحسین بی اختیار گفتم الهم ارزقنی زیارت الحسین که بی اختیار دلم لرزید و شروع کردم به گریه و بیشتر دلم شکست ...

عصری تصمیم گرفتم برم پیش خانومم که دوستم تماس گرفت و گفت برات جای خالی پیدا کردم فقط زود بیا فرم رو بگیر و شنبه صبح پول رو واریز کن از خوشحالی بال در آوردم خدایا حقیقت داشت من دوباره لایق شدم و دعوتم کردن واسه زیارت حالا دارم لحظه شماری میکنم واسه چهاردهم اردیبهشت که تاریخ اعزام هستش تقریبا سه ماه دیگه اما فردا صبح وقتی پول رو واریز کنم فقط از خدا می خوام منو زنده نگه داره تا برای دومین بار این نعمت بزرگ رو درک کنم

دارم لحظه شماری میکنم تا اینبار با دست پر برگردم شاید دیگه هیچ وقت این فرصت رو بهم ندادن ....


در مورد زندگی شخصی هم باید بگم که خوبه و خدا رو شکر هیچ مشکلی نیست فقط بین من و آقای حاجی شکراب شده و تصمیم به ترک محل کارم گرفتم البته فعلا تا پیدا شدن موقعیت بهتر تحمل میکنم قضیه هم از این قراره که مدتی هست با هم اختلاف پیدا کردیم و خیلی رو اعصابم راه میره تا روز سه شنبه که ازش دو ساعت مرخصی خواستم و بهم نداد منم رو خواسته خودم پافشاری کردم و گفت نمی خوای خوش اومدی فکرش رو نمیکرد که بذارم برم اما کلید ها رو گذاشتم جلوش و گفتم خداحافظ فهمید چه غلطی کرده گفت فلان کارو انجام دادی گفتم نه خودتم میتونی اما میخواست بمونم شاید منصرف بشم و گفت بمون انجام بده بعد برو من در جریانش نیستم بهش توضیح دادم و گفتم خداحافظ

شب داداش آقای حاجی تماس گرفت و کلی باهام حرف زد اما من میدونستم که از طرف کی مامور شده ولی چون خیلی به گردنم حق داره نخواستم روش زمین بیفته و قبول کردم که صبح دوباره برگردم اما نمیشد که زیادی کوتاه بیام واسه همین به جای ساعت 9 ساعت 2 ظهر رفتم و فعلا هم هستم فقط برای اینکه بیکار نباشم و آبروم جلوی خانواده همسرم حفظ بشه تا ببینم خدا چی میخواد ....



+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:3  توسط علیرضا | 
سلام

خیلی وقته ننوشتم . نمیدونم چرا دیگه حوصله نوشتن ندارم !

حال من خوبه . خانومم خوبن در کل همه خوبیم و زندگی هم روال عادی رو طی میکنه 

چند بار خواستم بنویسم و موضوعات جالبی هم داشتم واسه نگارش اما نمیدونم چرا منصرف شدم شاید به خاطر اینکه یه مقدار آدمای رنگی دور و برم دیدم !!

اما مثل همیشه برام مهم نیست من فقط آدمای خوب رو میبینم و در کنارشون وفادار خواهم ماند . بعضی مواقع اتفاقاتی تو زندگی آدمها میفته که خیلی چیزا رو میشه و خوشبختانه واسه منم رو شد اما جالبه که بگم بازم برام مهم نیستن چون دوستان کمی ندارم و اونقدر آدم خوب کنارم هست که گدایی نکنم خدار رو شکر هیچ وقت دوست بدی نبودم و هیچ وقت کنار گذاشته نشدم بلکه کنار گذاشتم 

اما این برام سوال هستش که چرا برخی انسانها با اینکه کوته فکری و بی تجربگی اونها بر همگان آشکار باشه فکر میکنن عقل کل تشریف دارن و باید اطرافیان خواسته اونها رو اجرا کنن ؟

خیلی هاشون معتقد هستن که زندگی فیلم و سریال های تلوزیون هستش و کارتون های دوران بچگی همیشه منتظر مامور مخصوص حاکم بزرگ همراه داداش کایکو نشستن که بیاد تجاتشون بده اونا هم مثل خواهر سگارو باهاشون همراه بشن و هی نظر بدن تا اینکه حوصله همه سر بره و منزوی بشن و دوباره دنبال یکی دیگه که باهاش صمیمیت برقرار کنن یه جور عقده و کم داشتن که همیشه دوست دارن مورد توجه باشن و به خاطر ظاهر خوب و دلقک گونه زود پذیرفته و بعد مدتی هم دیپورت خواهند شد....

هفته قبل با مجتبی صحبت میکردم که بحث دوست داشتن بود یه جمله قشنگی از کسی نقل کرد با این مضمون :

""بهترین نوع مالکیت دوست داشتن و بد ترین نوع دوست داشتن مالکیت هست""

کاربرد این جمله تو صحبت های ما جنبه مسائل خانوادگی بود اما وقتی فکر کردم دیدم گاهی تو روابط دوستی های روزانه هم این جمله کاربرد زیادی داره

تعدادی از آدمها ارزش دوستی و دوست داشته شدن رو ندارن و شاید فکر میکنن مالک دوستانشون هستن و براشون شحصی محترم قلمداد میشه که طبق خواسته ها و عقایدشون عمل کنه . البته این بین همیشه خودشون بیشتر از همه رنج میبینن و همیشه باید غصه دار و حرص خور باشن ....

بی خیال اصلا . این مدت برام اتفاقات قشنگ زیادی رخ داد


با همسرم خیلی رفیق شدم و روز به روز این دوستی عمیق تر میشه خدا رو شکر ...

چند شب قبل تو وسائل خانومم فضولی میکردم که به یادداشت هایی برخوردم از طرف پدرش و تاریخ اون مربوط به چند روز بعد از عقد ما بود و توی اون کلی بهش سفارش شده بود به پایبندی و احترام به شوهر همینطور زندگی مشترک و راهنمایی هایی برای موفقیت در حیطه زناشویی و کلی حدیث و نقل قول نوشته بود . خیلی از پدر خانومم خوشم اومد و میدونستم مرد با سواد و فهمیده ای هست اما بهم ثابت شد و تصمیم گرفتم مثل پدری که خیلی کمبودش رو حس کردم بهش احترام بذارم و حتی الامکان خواسته هاش رو اجرا کنم ...

روز عید غدیر امسال قشنگ تر بود از چند روز قبل واسه چند نفر دنبال اسکناس نو بودم و کلی این در و اون در زدم آخرشم با کلی رابطه و اینکه رئیس محترم خزانه بانک .... رفیق شش دانگ داداشم بود و چند سال پشت یک میز همکار بودن سال قبل هم کلی تو خرید طلا بهش حال داده بودم با زحمت بهم چند بسته اسکناس صد و دویست تومنی داد و روز عید هم از صبح راه افتادیم سید ماچ کنون . در کل عید پر برکتی بود

شب یلدا هم بهمون کلی خوش گذشت . نمیدونم این رسم تو همه شهرها اجرا میشه یا نه اما تو شهرستان ما همه عروس و داماد هایی که دوران عقد خودشون رو سپری میکنن سال اول شب چله رو آقای داماد با کلی میوه و کادو همراه فک فامیل میرن خونه عروس خانوم و شب یلدا رو جشن میگیرن

منم از این قاعده مستثنی نبودم شب چله همراه خانواده خراب شدیم رو سر پدر زن گرامی . هی تخمه خوردیم و میوه خوردیم  از همه جا گفتیم و دل درد پسر خالم (داماد کوچیکه ) سوژه شده بود و حدود یک ساعت و نیم فقط به اون خندیدیم آخرشم پر بقیه رو باز کردیم و من و خانومم کلی عکس عشقولانه گرفتیم

دوم دیماه مجدد دایی شدم و خواهر بزرگم علی کوچولو رو برامون به دنیا آورد دقیقا تیریپ داداش بزرگش امیر فکر کنم دامادم به خودش زحمت نداده باشه و از پسر بزرگش زیراکس گرفته اینو تحویل ما داده

از یکشنبه گذشته هم عزاداری دهه اول محرم و هر شب هیئت . امسال دهه اول محرمم برام رنگ و بوی دیگه ای داره و بعضی شبها همراه اهل و عیال راهی مجلس ابا عبدالله میشم خوبیش اینه که اولا  هر روز بهانه داری بری خونه شون و  چون آخر شب تموم میشه نمیشه که برم خونه خودمون پس در نتیجه یک داماد خوب چون نمیتونه همسرش رو اخر شب تنها بذاره میره خونه پدر زنش می خوابه صبح هم تو بغل پدر زن در حالی که اون بیچاره رفته نون تازه گرفته صبحانه رو میل میکنه .

اخرین خبر هم اینکه امشب داداشم اینا از شمال اومدن و یوسف من کلی بزرگ شدهههههههههههه

اینم شده زیراکس باباش فقط ریش و سیبیل کم داره


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:31  توسط علیرضا | 
بازم سلام

راستش همچنان نمیدونم چی میخوام بنویسم اصلا یه چیزایی شاید اینبار بنویسم که همه بر این باور ایمان بیاورند که من انسانی خل وضع و غیر نرمال تشریف دارم اما خودم میدونم که هر چند پرت و پلا اما حرف بی ربط نمیزنم شاید طرز بیانم ضعیف باشه !

انسانی بودم که از همون اول همه چیز رو خودم تجربه کردم و هر چیزی که بهم گفتن بده و جیزه اوف میشی باورم نشد و خودم دنبالش رو گرفتم تا بفهمم چرا جیزه. خدا رو شکر تجربیاتی در زندگی نصیبم شد که شاید خیلی از انسانها هیچ وقت فرصت همچین موقعیت هایی براشون فراهم نشه و اونقدر خداوند بهم لطف داشت که روحیه فوق العاده انعطاف پذیر و آرامی رو بهم عطا کرد که همواره در مواجهه با همه مسائل خوب و بد بهترین و منطقی ترین عکس العمل قابل قبول نه برای دیگران بلکه برای خودم رو داشته باشم تا هیچ وقت حسرت نداشته ها رو نخورم و بر بار تجربیاتم برای زندگی اینده اضافه کنم

دو بار عشق نافرجام رو تجربه کردم یکی زمانی که هنوز 13 ساله بودم . اون موقع شاید بیشتر احساس بود تا عشق اما در خور سن و موقعیتم چیزی کمتر از عشق نبود و تقریبا 6 سال منو اسیر خودش کرد . اما وقتی فهمیدم این عشق یکطرفه اس و هیچ امیدی به دوطرفه شدن نیست بوسیدم و گذاشتمش کنار و هیچ وقت بهش فکر نکردم و دنبال عشق جدیدی گشتم با این تفاوت که فهمیدم نباید همانند ماری عاشق باشم که بعد از سالها متوجه بشم معشوقه من یک شیلنگ بوده و حسی بهم نداره بلکه باید قبل از من و بیش از من  طرفم بهم دلبسته باشه اونوقت طعم واقعی عشق لذت بخش خواهد بود .

باز هم خداوند موقعیتی که ازش خواستم رو پیش روی من قرار داد اما هنوزم بچه بودم و خام ! فکر میکردم تنها عشق و دوست داشتن کافی باشه . فکر میکردم اگه فقط عاشق باشم میتونم کوه رو بذارم رو دوشم شیره سنگ و بدوشم دقیقا تیریپ داریوش یا بازم به قول داریوش : خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن  خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن اما بازم بعد مدتی فهمیدم اینا هم مال همون کتاب های شعر و افسانه هاس ...

چرا باید عاشق کسی باشم که هیچ نمیدونم آخرش به کجا ختم میشه ؟

چرا باید عاشق کسی باشم که فقط دوسش دارم و بهش اونقدر دل ببندم که وقتی منو ترک کنه یا به زور ازم جداش کنن خرد بشم ؟

چرا باید قصر های خیالی بسازم و عاقبت همه اونها رو ویران ببینم ؟

و خیلی چرا های دیگه ....

نمیگم عاشقی اشتباهه بلکه دل بستن کاریست بی نهایت اشتباه و شکننده . به نظر من تجربه یک عشق سالم و پاک برای هر انسانی لازمه اما طرفین عشق باید جنبه پذیرش هر پیشامدی رو داشته باشن و وقتی تموم شد دنیا رو تمام شده نبینن .

تا اینجای متن رو فکر میکنم هیچ کس باهام موافق نباشه چون میدونم هیچ کدوم از خواننده های بلاگم این تجربه من رو در اختیار ندارن . شاید فقط شنیده باشن اما شنیدن کجا و تجربه کردن کجا ؟

اگر تجربه الان رو در سنین نوجوانی داشتم هیچ وقت عاشق نمیشدم مگر عاشق شخصی که همسر شرعی و قانونی من باشه !!!

هیچ گاه عاشق کسی نمیشدم که بعد از 6 سال منو بی رحمانه سرد کنه ...

من تازه دارم می فهمم عشق یعنی چی ! تازه دارم متوجه میشم تجربه یک عشق به معنای واقعی فقط زمانی اتفاق میفته که معشوقه اسمش تو شناسنامه من باشه .

خوشبخاته اکثر دوستانی هم که در زندگی دارم یه جورایی اسیر یک عشق هستن اما متاسفانه تا حالا جز شکستن هیچ چیزی ندیدم . حالا تو هر کدومش یکی از طرفین بی وفایی کرده و تو بعضی هاش زمانه بی رحمی نشون داده ولی هیچ کس مثل من نخواست شکست رو باور کنه و به این اصل ایمان بیاره که هیچ کس مهم تر از خودش نیست و طریق باده نوشی در پیش گرفتن هیچ نتیجه ای نخواهد داشت جز تضعیف بیش از پیش روحیه و بی شک تاثیر بی نهایت منفی اون در رشد و ترقی شخصیت و موقعیت اجتماعی....

بدون تعارف و بی اغراق میگم تنها عشقی که دیدم از  قاعده حرفهای من مستثنی هست عشق دایی ایمی و زندایی فروغی هست چون مطمئنم هر دو طرف قبل از از چیز عقل و منطق رو در نظر دارن بعد احساس و مطمئنم این عشق پایدار و جاودانه خواهد ماند و اگر با خواست خدا به سرانجام مطلوب رسید مثال نزدنی خواهد شد

اما بقیه عاشق هایی که دیدم فقط عشق چشمهای سرشون رو کور کرده بود و هیچ وقت با چشم عقل نگاه نکردن و با اینکه این توانایی رو داشتن نخواستن که ببینن ....

حالا به خواست و روزی خداوند من دوباره عاشقم اما این بار دچار یک عشق ابدی شدم چون اسمش تو شناسنامه منه و هیچ احدی جز خود خدا نمیتونه از من بگیرتش . چون دیگه لازم نیست برای حفظ کردنش استرس داشته باشم که آیا فردا هم کنارم هست یا نه ؟ چون این بار هم بیشتر از اونی که من دوسش داشته باشم اون دوسم داره و.....

هر کسی هم که میگه نمیشه عاشق کسی شد که ندیدی و نمیشناسی چرت گفته من اینو از همینجا اعلام میکنم این حرفا رو اجانب و آمریکای خین خوار زده آقا !!! اینو هم دیگه خودم تجربه کردم

وقتی از " ف" جدا شدم همش اون آهنگی رو گوش میکردم که میگفت :

یه روز میاد که ما دوتا

یه جا که خیلی دور از همیم

شب و روز و با یه غریبه بی قرار میگذرونیم

اونقدر به تو فکر میکنم که

چشمهام رو تو آغوشش بستم

فکر میکنم که پیش توام

تو آغوش تو هستم

تو رو میخوام تو رو میخوام تو رو میخوام .....

فکر میکردم اینا واقعیت باشه و نتونم به این سادگی عاشق همسرم باشم اما خیلی زود بهم ثابت شد اینم چیزی بیش از شعر نیست !!!

زمانی که دو نفر قلبی راضی به ازدواج با هم بشن حتی هنوز صیغه عقد هم بینشون جاری نشده باشه فقط قلبا راضی باشن که طرف مقابل رو به عنوان همسر قبول کردن خداوند با قدرت خودش مهری رو در دل هر دو طرف جاری خواهد کرد که روز به روز بیشتر و بیشتر خواهد شد و دیگه لازم نیست تو آغوش همسرم به شخصی فکر کنم که یه زمانی عاشقش بودم چون الان دارم عشق به معنای واقعی رو حس میکنم 

شاد باشید و برقرار


پی نوشت : آقا امتحان آیین نامه رانندگی بدون غلط کسی نبووووووووود ؟؟؟ امروز قبول شدم بدون غلط ها ها ها


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0:18  توسط علیرضا | 
سلام
امشب حال کردم چرت و پرت بنویسم از قدیم و ندیم گفتن چهار دیواری اختیاری هییییییییییییی
این ضرب المثل رو گفتم یاد حرف امشب حاج آقا رفیعی افتادم که به خاطر سالروز ازدواج مولا علی (ع) و حضرت زهرا (س) در مورد ازدواج حرف میزد یکی از بچه ها تیکه پروند : از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه ! ایشونم فرمودن که اینو همون قدیما گفتن . اون موقع خانوما ضعیفه بودن الان یکیش کلی قویه حالا وبلاگم قدیما چهار دیواری بود الانش هر کی حرف بزنه زودی شاخشو میشکونن !!!

از اینا که بگذریم باید گفت این چند روز کلی قشنگ بود  شنبه که تعطیل بودم و از شب جمعه رفتم پیش اهل و عیال و دیگه هیشکی منو ندید شنبه صبح نیز بعد از میل کردن صبحانه در منزل پدر زن گرانقدر حوس زیارت زد به سر خانوم بنده ! منم بدم نیومد و شال و کلاه کردیم ...
تا حالا خیلی کم اتفاق افتاده تو روز برم زیارت معمولا اخر شب رفتم و حرم رو توی روز خیلی کم یادم میاد دیده باشم بنابراین  تصمیم شد یه مقدار پیاده روی کنیم که من یوهو حوس پسته زد به شیکمم و از اونجایی که عادت ندارم 100 گرمی بخرم پرسیدم آقا کیلو چنده ؟ آقای فروشنده گفت 11 هزار تومن !!!
بدجور شاخک هام شکست . رو کردم به عیال گفتم : میبینی خانوم باز بگین برو پسته بریز تو جیبت نرو سیگار بکش آخه صد تومن سیگار میشه یه دونه پسته ! حالا نیم ساعت من بحث کنم که سیگار خوبه خانومم  در پی قاتع کردن من که نداری تخمه بخور آخرشم به جایی نرسید
جای همگی خالی رفتیم زیارت و کلی حرف زدیم و بقیه  مخلفات بعدشم رفتیم رستوران ملک جایی که اولین بار با مجتبی رفتم و چند مرتبه ای که اونجا غذا خوردم خاطرات خوبی ازش دارم  مخصوصا مجتبی عزیزم .
شب دیگه دیدم ضایع میشه بازم برم خونه شون تصمیم گرفتم تنها برگردم خونه و یه کم مرد باشم :d
وقتی آیدی یاهو رو باز کردم بی اغراق یکی از بهترین لحظات عمرم دوباره رقم خورد ....
سعید برام آف گذاشته و کلی از خودش گفته بود . و قرار برای چت . امشب هم با هم مدت کوتاهی چت کردیم و بالاخره بعد از 5 ماه یه خبر درست درمونی ازش دستگیرم شد و اینکه فعلا تورنتو زندگی میکنه و تا دو ماه دیگه که خانومش بره دنبالش و اونو با خودش ببره امریکا داره حالی به حولی هر شب میره دیسکو و به جای بچه های محل هم دید میزنه شاید کار دیگه هم بکنه خدایی اینشو دیگه بهم نگفت
امشب هم که مثل همه یکشنبه شبها همون هیئت هفتگی و تامین غذای روح و بعدش حرم . الانم رسیدم خونه و دارم این پست رو می نویسم .
از همه اینا گذشته باید اذعان کرد که ازدواج چیز خوبیست جوانان تا دیر نشده بجنبید هییییییییییییییییییی
همه بهم میگن پسر اولش مال همه اینجوری قشنگه بعدش ...... ( سانسور شد ) اما خب همه چیز به همین قشنگی ها می ارزه . مهمترین فایده ازدواج روحیه بسیار قوی و مثبتی هست که عاید انسان میشه . مثلا من الان بدون هیچ پروایی دارم جفنگیات می نویسم . چرا ؟ چون روحیه و اعتماد به نفس نصیبم شده تازه هنوز هیچی نشده شیکمم اومده بالا فکر کنید !!!!
غذای بیشتری نمی خورم اما نمیدونم چرا دارم تپلی میشم . امروز با بهنام آدرس یه باشگاه لاغری رو گرفتیم قرار شده همین روزا بریم واسه ثبت نام که دو مرحله بصورت صد درصد تضمینی داره  :
در اولین مرحله جنیفر لوپز میاد جلوی آدم و باید دنبالش بدویم و اگه موفق بشیم بگیریمش .....
در مرحله دوم هم یه قزوینی سیبیل کلفت میاد باید از دستش فرار کنیم خدا نکنه اما اگه بگیره مون .....
حالا خودتون بواسطه هوش و ذکاوت خویش به جای نقطه چین ها کلمات مناسب قرار دهید ممنانم نقطه سر خط .

دیگه خسته شدم اهههههههه چقدر نبشتم !
شما هم خسته نباشید اهههههههه چقدر خوندین ...

راستش یکی دیگه از فواید ازدواج اینه که وقتی یک آدم به قول مجی بی معنی و یاوه گویی مثل من دچارش میشه دیگه سرش تو کار خودشه و موضوعی نداره در مورد ملت که بیاد بنویسه و فلسفه نگارش این پست هم ابراز وجودی بود برای دوستان و شاید هم برای تخلیه احساسات درونی خودم

شاد باشید و برقرار
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 23:42  توسط علیرضا |